تخت ملك بداشتند . ملك كورنگ گفت يكى را در حضور من گردن بزنيد و يكى را بيرون بريد و بهر نوعى كه خواهيد بكشيد . در حال فيروز شاه را بر سر پاى نشاندند و چشم فيروز شاه را بربستند ، جلاد تيغ بركشيد ، شاهزاده دل از خود برداشت و دل بر مرگ نهاد ، كلمهء توحيد عرضه كرد .
در آن حالت كه جلاد ميخواست كه تيغ براند تقدير چنان بود كه زنگيى از در بارگاه درآمد و خدمت كرد و گفت : ملك را بقا باد ، مادر و خواهر شاهزاده مىآيند تا خونيانرا در حضور ايشان بكشند ، تا ايشان ببينند و ايشانرا تسلى خاطر شود . ملك گفت : لحظه [ يى ] توقف كنيد تا مادر و خواهرش بيايند . جلاد تيغ باز گرفت ، فرخزاد گفت : اى خداى كريم و اى ملك رحيم و اى معبود لميزل و لايزال ! ترا حكمت و قدرت بسيارست ، سببىساز كه مسبب الاسباب تويى ، قادر اشيا تويى ، و قدرت تراست . چون لحظهيى بگدشت مادر هورنگ ، قدى چون ميلى كشيده ، درآمد .
جمله از بهر او برخاستند « 1 » تا در پيش شوهرش بنشست . گفت : كدامست كه فرزند دلبند مرا كشته است و مرا دل و جان به آتش فراق او سوخته است ؟ به منش بنماييد تا بدندان حلقش را بردرم و خونش در كشم !
ايشان بفيروز شاه و فرخزاد اشارت كردند . زن زنگى نگاه كرد ، دو كودك ديد چون ماه تابان و خورشيد درفشان . زن زنگى را عجب آمد كه پسر او دوازده گز بالا داشت و بجسد از گاوى عظيمتر بود ، در نظر زن زنگى عظيم حقير نمود . گفت :
اينست كه فرزند مرا كشته است ؟ گفتند بلى ! گفت : يك بار از ايشان سؤال كنيد كه فرزند مرا چرا كشتند و با او چه عداوت داشتند كه او را كشتند ؟ كورنگ گفت سؤال كنيد كه ما هرگز اين سخن را ازيشان سؤال نكردهايم . فيروز شاه را چشم بسته بودند ، برگشودند . هرچند كه سؤال كردند ايشان جواب ندادند . كه زبان ايشان نمىدانستند . ملك گفت كه نمىدانند كه ما چه سؤال ميكنيم ! برويد كسى را
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواستند .