بياريد كه زبان ايشان داند . زنگيى بود كه تجارت بسيار كرده بود ، او را آوردند تا سؤال كند . ملك گفت : ازين دو خونى سؤال كن كه فرزند مرا چرا كشتيد و با او چه عداوت داشتيد ؟ او را چون توانستيد كشتن كه او بقد و بالا از شما بلندتر بود ؟
آن زنگى سؤال كرد كه اى جوانان غريب « 1 » ملك سؤال مىكند كه فرزند مرا چرا كشتيد و با او چه دشمنى داشتيد ؟ در آن حالت خداى تعالى بر زبان او انداخت كه ما هيچكس را نكشتهايم و از كشتن پسر تو ما هيچ خبرى نداريم .
در حال اين سخن را با ملك گفتند كه اين جوانان غريب مىگويند كه ما پسر ترا نكشتهايم و از كشتن پسر تو هيچ خبر نداريم . كورنگ چون اين سخن بشنيد تند گشت و گفت : پس شما چه كسانيد و شما را بما چرا دادهاند ؟
فيروز شاه گفت : ما دو غلام يك خواجهء بازرگانيم ، ما را بشاه سرور يمنى بفروخت ، مدتى خدمت شاه سرور كرديم ، بر ما تهمتى نهادند ؛ شاه سرور بدان تهمت ما را بگرفت و در بند كرد ، مدتى در آن بند بوديم ، اكنون كه شما آمديد ما را از بند بيرون آوردند و بشما دادند ، ما به غير ازين نمىدانيم . همه گفتند اين دو كودك راست مىگويند ، ايشانرا چه حد آن باشد كه شاهزادهء ما را بكشند ! شاهزاده هورنگ دوازده گز بالا داشت ، اين دو جوان چندان نيستند كه يك ران او . كورنگ گفت :
من تا يمن رفتم كه خونى پسرم را بكشم ، شاه سرور از جنگ عاجز شد و در شهر گريخت و گفت خونيان پسرت را بدهم ، دو غلام بىگناه بعوض خون پسرم به من داده است ، اگر كارى با يمنيان نكنم كه از آن در عالم بگويند ، نه مردم ! پس كشتن اين دو جوان بىگناه ظلم باشد ، ايشانرا نكشيد ، بجزيرهء فور ببريد بدست صعلوك زندانبان بدهيد تا ايشانرا آنجا در بند كند تا من كارسازى كنم و باز بيمن روم و ايشانرا با خود ببرم ، بعد از آن خاك يمن را بزنگبار بيارم .
چون حكم چنين كرد ، در حال فيروز شاه و فرخزاد را از ايوان ملك بيرون
هامش
( 1 ) - در اصل : كه