تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
منگر بدين غزالهء گل روى خارپشت * مگرو بدين نوالهء خوش طعم بدگوار
فرخ‌زاد گفت : اى شاه‌زاده هرچند محنت و جور روزگار بر ما از حد گدشت اما اميد خلاصى و روى به بودى هست كه از درگاه خداى تعالى نوميدى كفرست و من بارها از طيطوس حكيم شنيده‌ام كه فيروز شاه با دولت و سعادت تمام خواهد بودن و طالع او سعدست و از شرق عالم تا غرب عالم خواهد گرفتن و جملهء عالم را مسخر خواهد كردن ، چون محنت و جور ما عظيم گشت بوى راحت و دولت مىآيد :
چو جور زمانه فراوان شود * كه جان و دلت زو هراسان شود فزون گرددت انده و صبر كم * بغايت رسد پس بپايان شود
بهر نوع كه بود بهزار غم و محنت و اندوه آن شب را بگذرانيدند . اول روز شد ، ملك كورنگ « 1 » بر تخت برآمد و بار داد تا جملهء بزرگان پاىتخت او بجمع گرد آمدند و هريك بر جاى خود قرار گرفتند . ملك كورنگ گفت : برويد و آن دو خونى را بياريد تا به خون پسرم هر دو را سياست كنم كه دل و جانم را به آتش فراق سوخته‌اند و در بوتهء درد گداخته‌اند . در حال تا هزار زنگى با شمشيرهاى كشيده دويدند ، با خلق بسيار تا در زندان آمدند و در زندان برگشودند . آواز در زندان برآمد ، آه از جان فيروز شاه برآمد . گفت : آمدند تا ما را بسياست‌گاه برند . اى دريغا كه بمراد نرسيده بهلاك آمديم ! اى دريغا كه مادر و پدر را در فراق خود بهلاك آورديم ! آن زنگيان در آن زندان ريختند و آن دو جوان غريب را در ربودند و بخوارى از آن زندان بيرون كشيدند . روايت كرده‌اند كه تا قرب ده هزار نيزه و شمشير و كاردها بركشيده بودند ، ايشانرا در ميان گرفته بودند و مىآوردند و نعره ميزدند ، تا در ايوان ملك آوردند . خبر بملك كردند كه خونيانرا آوردند . گفت درآريد . درآوردند و در برابر
هامش
( 1 ) - در اصل هورنگ .