تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
و دعا و ثنا گفتند . بعد از آن فيروز شاه و فرخ‌زاد را در ميان گرفتند . نعرها ميزدند و ايشانرا بخوارى « 1 » تمام ميكشيدند تا در شهر درآمدند به حكم ملك آن دو جوان غريب را در زندان تنگ و تاريك دربند كردند و بند گران بر دست و گردن ايشان نهادند ، گرسنه و تشنه به حال دشمنان مقيد كردند . شب درآمد ، فيروز شاه و فرخ‌زاد گريان و نالان و مهجور و غمگين در آن كنج زندان عاجز و درمانده ، بيت :
بر چه طالع‌زاده‌ام گويى كه دايم روزگار * هر كجا رنجى بود از بهر آن دارد مرا
در كلبهء تاريك و زندان تنگ « چون گلوگاه ناى و سينهء چنگ » « 2 » ، پريشان‌تر از زلف و جعد مه رويان و سياه‌تر از خال معشوق و حال عاشقان ! آن هر دو غريب درمانده ، شعر :
اندر آن خانه‌يى كه از تنگى * نيست ممكن كه پيرهن بدرم « 3 »
فيروز شاه گريان و نالان ميگفت « 4 » : هر روز بنو نوباوه‌يى [ و ] از باغ سپهر فتنه‌يى ميرسد و هر دم بنوى از دور فلك حادثه‌يى تازه ميگردد . بيت :
بلاى مرا مادر روزگار * بزايد همى هر زمان دخترى نخورده يكى ساغر از غم تمام * دمادم فراز آردم ساغرى « 5 » حوادث ز من نگسلد زآنكه هست * يكى را سر اندر دم ديگرى « 6 »
تن در بوته نواير و صدمهء نوايب است ، شربتهاى تلخ از گردش افلاك تجرع مىبايد كرد ، شعر :
هامش
( 1 ) - در اصل : بخارى ( 2 ) - مصراع از سنائى است در اين بيت :داشت لقمان يكى كريچهء تنگ * چون گلوگاه ناى و سينهء چنگ( 3 ) - بيت منحول از مسعود سعد و در ديوان او چنين است :از ضعيفى دست و تنگى جاى * نيست ممكن كه پيرهن بدرم( 4 ) - در اصل : ميگويد . ( 5 ) - در اصل : ديگرى . ( 6 ) - اين سه بيت از مسعود سعد سلمانست ( ديوان مسعود سعد ص 497 )