پس آنچه آورده بودند بر ملك عرضه كردند . بسيار مالى آورده بودند ، بخزينهدار ملك سپردند و باز گشتند و در شهر درآمدند و آنچه رفته بود با سرور يمنى گفتند .
شاه يمن نيز بازگشت و خلق شهر از برج و باره در آن زنگيان نظاره ميكردند و حيران ايشان مانده بودند .
راوى گويد كه چون كورنگ را آن همه مال رسيد از آن مالها بعضى بر امرا بخش كرد و هر يكى را از آن مال قدرى بداد و آنگاه حكم كرد كه خونيانرا بكشيد . گويند كه چهار زنگى از امراى كورنگ بودند يكى را نام طول زنگى بود ، يكى را طال و يكى حمدونه و يكى را ميمونه . اين چهار زنگى از امراى كورنگ بودند .
گفتند شاه را بقا باد . اين خونيانرا اينجا نمىكشيم ، ايشانرا زنده بجزيرهء خود مىبريم در پيش مادر و خواهر هورنگ و خلق [ و ] رعيت ، اينها را آنجا بكشيم آن اوليتر باشد ، كورنگ گفت : راست گفتيد چنين كنيد . پس فيروز شاه و فرخزاد را در بند كشيدند و در نيمشب از آنجا نقل كردند و برفتند . روز ديگر اين خبر بشاه سرور كردند كه سپاه زنگبار رفتند و آن خونيانرا زنده با خود ببردند . شاه سرور گفت : حاليا بلاى زنگيانرا از خود دفع كرديم تا ديگر چه پيش آيد . اين خبر به عين الحيات رسيد كه خونيانرا زنده بردند . عين الحيات گريان و نالان و رنجور ميشد ، هر روز درد هجرانش زيادت ميشد ، هرچند دايه او را تسلى مىكرد با او فايده نمىكرد .
اما مؤلف اين سمر « 1 » و راوى اين خبر چنين روايت مىكند كه آن زنگيان بجور تمام و جفاى بسيار ايشانرا مىبردند تا كنار دريا آمدند ، از آنجا بكشتى درآمدند و ايشان را در آن كشتى درآوردند و ايشان را گرسنگى و تشنگى مىفرمودند و جور ميكردند و ميرفتند تا بعد از مدتى بر كنار دريا رسيدند . از كشتى بيرون آمدند ، پيش روان رفتند و اين خبر بمادر و خواهر هورنگ بردند كه شاه بيمن رفت و خونيانرا با مال بسيار آورد ، اينك رسيد ، ايشان خرم شدند . جملهء خلق شهر استقبال كردند
هامش
( 1 ) - در اصل : ثمر