تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
دستها بر روى ميزد و موى مىكند و انگشت بدندان مىگزيد . چندان بر سر و روى خود زد كه بيهوش شد و از پاى در افتاد . شريفه سر عين الحيات را از خاك برداشت و بر كنار نهاد و گفت : اى شاه خوبان دل به خود آور و توكل بر خداى تعالى كن كه خداى تعالى كريمست . فيروز شاه و فرخ‌زاد را گذرانيدند . عين الحيات با چشم گريان و دل بريان و تن ناتوان باز گشت . گويند كه عين الحيات از غم فيروز شاه بيمار شد ، بيت :
چنان بيمار شد در هجر آن يار * كه در بستر فرو افتاد افگار ز عشق روى شه دايم خروشيد * نه نان مىخورد و نه او آب نوشيد چنان رنجور هجران گشت آن ماه * كه بودى دايما با ناله و آه
مؤلف اخبار گويد كه فيروز شاه و فرخ‌زاد را بسته و خسته تا در دروازه آوردند . شاه سرور آنجا بود ، حكم كرد كه در دروازه را گشودند و آن مال را بر پشت استران و اشتران بار كرده ، حكم كرد كه اين خونيانرا به زنگيان دهيد . فيروز شاه ديد كه كار از حد گدشت ، رو بسرور يمنى كرد و گفت : اى پادشاه بىمروت بىفتوت ! اگر من پسر شاه زنگ را كشتم از بهر تو كشتم كه بطلب دختر تو آمده بود ، نه از بهر عداوت خود كشتم . آنچه كردم جمله را فراموش كردى ؟ مرا بفداى مملكت خود كردى ؟ تصور آن كردى كه بلاى زنگيان را از خود [ دور ] كردى ؟ خبر ندارى كه چه كردى ! فردا باشد كه چندان سپاه از ايران بيايد كه يك يمنى بدست صد ايرانى باشد . اين جوان فرخ‌زاد هيچ گناهى ندارد نه در خون ، و نه در دزدى ، گناه‌كار منم . دست از او بدار ، بگداريد تا برود . نشنيدند و هر دو را از شهر بدر بردند و در دروازه بربستند . فيروز شاه و فرخ‌زاد توكل بر خداى تعالى كردند . ايشانرا مىكشيدند تا بسپاه زنگيان رسيدند ، تا در ايوان ملك كورنگ آوردند و بخدمت‌كاران كورنگ سپردند . خواجه يهود پيش كورنگ آمد و خدمت كرد و گفت : ما بقول خود ايستادگى كرديم و خونيانرا آورديم با مال بسيار ؛