پيش ملك كورنگ فرستادند كه فردا خونيانرا با مال بسيار به خدمت ملك كورنگ خواهيم آوردن كه ملك باز گردد تا دوستى در ميان ما بجاى بماند ، كورنگ قبول كرد .
غوغا در تعز افتاد كه فردا اين بنديان را بزنگيان خواهند دادن . خلق شهر از بهر ايشان مىگريستند تا آن روز و آن شب بگدشت . در اول روز آن مالها را بر پشت ستوران بار كردند . [ شاه سرور ] حكم كرد تا بنديان را از زندان بدر آرند . دويدند بر در زندان ، فيروز شاه با فرخزاد هر دو را دست و گردن بسته بزارى تمام از زندان بدر كشيدند . جملهء خلق از صد هزار بيشتر آنجا جمع بودند ، آن روى چون ماه و آن موى سياه ، تنى سيمين و عذار چون گل نسرين ، و آن گل و گلزار « 1 » بهارى بخوارى « 2 » ميكشيدند . ايشان سر در پيش انداخته و آب از ديدگان مىباريدند و مىزاريدند و مىرفتند .
تقدير خداى تعالى چنان بود كه گذار ايشان بر در سراى سرور يمنى بود ، در آن حالت لالا صلاح گريان گريان پيش شاه خوبان آمد ، عين الحيات با دايه و دختر دايه شريفه نشسته بودند و در غم و انديشهء فيروز شاه و فرخزاد بودند كه لالا صلاح آمد و خبر آورد كه پدرت اين دو جوان غريب را به خون هورنگ بزنگيان مىدهد كه او را بعوض خون هورنگ بكشند ، جملهء خلق شهر تعز از بهر ايشان جگر خون و دل بريانند ، از در ايوان شما مىگذرانند ايشانرا . آه از جان عين الحيات برآمد ، با دايه و شريفه بر سر پنجره آمدند ، بر سر راه نگاه كردند . ديدند كه شاهزادهء ايران را و فرخزاد ، در زنجير كشيده مىبرند . خلق در عقب ايشان همه بزارى درآمده بودند ، و ميگفتند دريغ ازين دو جوان ماه رو كه بناحق بقتل خواهند آمدن ! اين ميگفتند و در پى ايشان گريان و نالان ميرفتند .
روايت كردهاند كه چون عين الحيات چنان بديد فرياد از نهادش برآمد ،
هامش
( 1 ) - در اصل : گلذار .
( 2 ) - در اصل : بخارى .