تدبيريست كه اينجا كردهاند تا او بقتل نيايد و اگرنه او غلام خواجه الياسست .
به نقدا ما حاليا در بيم بلاييم ، دشمن بر در شهرست و ملك داراب در ايران ، اين خبر بملك داراب كى ميرسد ؟ چون جملهء امرا از آن سپاه در خوف بودند ، جمله گفتند كه خواجه طيفور راست ميگويد . پس برين مقرر كردند كه فيروز شاه و فرخزاد را بعوض خون هورنگ بزنگيان دهند . اين خبر را به عين الحيات رسانيدند كه اين جوانان غريب را بزنگيان ميدهند . آه از جان عين الحيات برآمد . گفت : بد حالتى بود ! زنگيان البته فيروز شاه را بخواهند كشتن . دايه گفت : اى ملكه تحمل كن كه خداى تعالى كريم و رحيمست و قادر اشياء ، شايد كه بقدرت ايشان را خلاص كند . ايشان در گريه و زارى بودند .
اما روايت كردهاند كه در زندان اين خبر را بسمع فيروز شاه رسانيدند كه در حق شما چنين انديشهيى كردهاند كه شما را بزنگيان خواهند دادن . فيروز شاه گفت اكنون ديگر هيچ اميدى نماند ! به يقين و تحقيق بهلاك خواهيم آمدن .
فرخزاد گفت : اى شاهزاده ! اگرمان اجل نرسيده باشد هيچ باكى نباشد و اگر اجل رسيده باشد هيچ فايده ندارد ، اما اميد داريم بكرم حق تعالى كه ما بهلاك نياييم كه من چند نوبت از طيطوس حكيم شنيدهام كه فيروز شاه شرق و غرب عالم را بگيرد و جهانرا تمام بگيرد كه طالع عظيم دارد . فيروز شاه گفت : اى برادر ما را چه اميد باشد كه هورنگ را من كشتم و اين سپاه به خون خواستن آمدهاند و اينها ما را بعوض خون ميدهند ، خلاصى از كجا خواهد بودن ؟ فرخزاد گفت : خدا را حكمت بسيارست .
اما اين خبر در شهر افتاد ، طيفور وزير بزرگان شهر را طلب كرد و گفت :
مملكت شما را دشمنانى چنين پيدا شدهاند ، از براى دفع بلا زرى چند مىبايد دادن تا بزر اين بلا را ازين مملكت دفع كنيم . از خلق مملكت زر بسيار بستادند ، هريك از بزرگان و اميران چيزى چند دادند و كارسازى عظيم كردند . بعد از آن خواجه يهود را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 177
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٧٧