روشن شد . خلق يمن بر سر برج و باره شدند . زنگيان بجنگ ميل نكردند كه شرط كرده بودند . شاه سرور بر تخت برآمد و بار داد تا جملهء گردان جمع آمدند . شاه سرور رو بشاه سليم كرد و گفت : خواجه طيفور وزير از براى دفع اين دشمنان فكرى كرده است ، شما كه گردان و نامداران مملكت يمنيد بنگريد كه آن موافق هست يا نه ؟
گفتند بگوييد تا بدانيم . خواجه طيفور گفت : اى گردان يمن بدانيد كه اين سپاه زنگبار سپاه عظيم است و اين كورنگ زنگى از فرزندان هرقل است و به خون خواستن آمده است . خون فرزندش هورنگ ميطلبد و ما حريف اين سپاه نيستم . اگر يك جنگ ديگر واقع مىشود البته مملكت را مىگيرند و از ما يكى زنده نمىگذارند « 1 » . جملهء خلق يمن بقتل مىآيند . مردانرا مىكشند و زنان را به اسيرى مىبرند . من امشب خواجه يهود را بدان سپاه فرستادم كه ملك كورنگ را ديد و با او شرط كرد كه آنكس كه خونى است و پسر ملك را كشته « 2 » است ، خونى ايشانند ، ايشانرا بدين زنگيان دهيم تا هرچه خواهند با ايشان بكنند و ما مالى چند از ايشان به گردن بگيريم تا اين بلا بگردد . ما اينچنين تدبيرى كردهايم شما چه ميگوييد ؟ چون ايشانرا جملهء اهل و عيال و خان و مان و مال و ملك درين شهر بود جمله خوف عظيم داشتند ، جمله راضى شدند و گفتند كه اين نيكو تدبيريست . ما كه امراى پاىتخت ملكيم هريك چيزى بدهيم تا اين بلا ازين مملكت بگردد .
همه خرم شدند اما شاه سليم گفت كه اين انديشهء شماست ، اما در عاقبت اين كار ببايد انديشه كردن كه ما اين جوانانرا بدست اين زنگيان بدهيم بىشك ايشانرا بخواهند كشتن . چون ما را معلوم شد كه اين جوان پسر ملك دارابست ، و ملك داراب پادشاه عظيم است ، چون ازين معنى واقف شود كه ما فرزند او را بدست زنگيان داديم كه بزارىزار بكشند ، لشكر بيمن كشد و درين مملكت سنگ بر سنگ نگدارد . طيفور وزير گفت كه ميگويد كه او فرزند ملك دارابست ؟ اين
هامش
( 1 ) - در اصل نميگزارند .
( 2 ) - در متن مكرر است