بدتر چكنى ؟ خواجه يهود گفت كه شاه را بقا باد ! شاه سرور ميگويد كه من فرزند ترا نديدم و او را من نكشتم و به كسى نيز نفرمودم كه او را بكشيد . بلك قصه چنان بود كه اين دختر را بسيار كسان طالب بودند ، جوانى از ايران شهر هم بطلب اين دختر آمده بود ، پسر ترا او كشت ، چون معلوم كرديم كه او چنين كارى كرده است ، ايشان دو وجود بودند هر دو را گرفتيم و در بند كرديم ، ميخواستيم كه هر دو را به خدمت شاه زنگبار بفرستيم كه بهر نوعى كه خواهى بكشى . تو خود آمدى .
اكنون آن دو خونى كه فرزند ترا كشتهاند هر دو در بندند ، بشما دهيم و پنج ساله مال يمن از زر سرخ و سفيد و جامهاى دوخته و نادوخته و مركبان تازى و از غلام و كنيزكان صاحب جمال و از قطار و مهار بدهيم ، شما باز گرديد و خونيانرا ببريد و بهر نوعى كه خواهيد بكشيد تا در ميان ما دوستى بجاى بماند . چندان ازين نوع سخن گفت كه كورنگ را راضى كرد و بر آن معنى شرط كردند .
خواجه يهود در حال بازگشت و به شهر اندر آمد و پيش طيفور وزير آمد و گفت : رفتم و كورنگ را راضى كردم كه اين دو جوان كه پسر كورنگ را كشتهاند با پنج ساله مال يمن بدهيم تا ايشان باز گردند . طيفور در حال او را در پيش سرور يمنى آورد و آنچه رفته بود تقرير كرد . شاه سرور گفت : اى طيفور اين حركت از مروت عظيم دورست كه ما اين جوانانرا بديشان سپاريم كه ايشان اگرچه پسرى شاه زنگ را كشتند ، از بهر ما كشتند . اگر ما اينها را بديشان [ دهيم ] عظيم كار شنيع باشد .
طيفور گفت : اى شاه چه جاى اين سخن است ؟ تو ايشانرا حكم كشتن كرده بودى ، همان تصور كن كه ايشانرا تو كشتى . اگر چنين نكنى مملكت يمن تمام خراب شود .
من اين مال كه بديشان بدهم از مملكت كفايت كنم و نوعى سازم كه هيچ از خزينهء تو خرج نشود . سرور نيز راضى شد كه فيروز شاه و فرخزاد را بديشان دهد و مال چند از رعيت و غيره بدهد تا اين بلا از آن مملكت دفع شود .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه آن شب صبر كردند تا كه روز
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 175
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٧٥