ما جنگ نكنند . شما اين كار به من بگداريد كه من چنان كنم كه مصلحت باشد ، پيش برم .
گويند كه در شهر تعز خواجهيى بود بازرگان كه بسيار بملك زنگبار رفته بود و زبان آن قوم را مىدانست ، او را خواجه يهود نام بود . طيفور او را طلب كرد ، خواجه يهود پيش طيفور آمد . طيفور گفت : اى خواجه ترا پيش كورنگ مىبايد رفتن امشب برسولى ، و پيغامى چند به دو رسانيدن و جواب آوردن و نوعى بايد كردن كه اين جنگ و فتنه در باقى شود تا در ميانه از هر دو جانب خلق بقتل نيايند .
خواجه يهود گفت : بندگى كنم و آنچه بگوييد برسانم . خواجه طيفور وزير سخنى چند با خواجه يهود گفت و بعد از آن او را گسيل كرد . فرمود تا در دروازه باز كردند تا خواجه يهود از شهر بيرون آمد ، تا از خندق شهر بگدشت و بر كنار سپاه زنگبار آمد ، او را گرفتند كه چه كسى و بكجا ميروى ؟ گفت : رسولم از پيش ملك سرور يمنى به حضرت شاه كورنگ .
اين خبر بكورنگ كردند كه يهود بازرگان برسولى آمده است . گفت : بيايد .
او را راه دادند . درآمد و در پيش كورنگ خدمت كرد و گفت : بنده ديگر در ملك زنگبار به خدمت ملك رسيدهام و شرف دستبوس ملك دريافتهام . كورنگ گفت : بلى ، من ترا مىشناسم ، اكنون بچه كار آمدهاى ؟ گفت : بنده را شاه سرور يمنى به خدمت ملك فرستاده است و سخنى چند ارسال كرده است . گفت بگوى تا بشنوم . گفت : شاه سرور ميگويد كه مملكت يمن به حد زنگبار پيوسته است و ما همسايهايم ، موجب چيست كه تو سپاه بر ملك من كشيدهاى و ملك مرا خراب ميكنى ؟ اگر از ما تقصيرى در وجود آمده است بگوييد تا ما بتدارك آن مشغول شويم . كورنگ بخنديد و گفت :
معلوم مىشود كه سرور يمنى هيچ عقلى ندارد كه ميگويد كه چه كردهام ؟ من فرزند دلبندم را فرستادم كه تو دختر به دو دهى . دختر به دو ندادى و پسرم را كشتى و مرا بداغ فرزند سوزانيدى ! من به جهت خون فرزند آمدهام كه خون فرزند مىطلبم . ازين
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 174
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٧٤