علم ديو پيكر بايستاد . يكى زنگى را گفت : پيش رو و سرور يمنى را بگو كه ملك كورنگ زنگى كه از فرزندان كورنگ بزرگ و هرقل زنگيست ، ميگويد كه من فرزند دلبند خود را ملك هورنگ ، پيش تو فرستادم كه تو دختر خود را ، عين الحيات را ، به دو بدهى و منت دارى ؛ تو دختر ندادى و فرزند « 1 » دلبند مرا كشتى و مرا بداغ فرزند بسوزانيدى .
من اكنون سوگند خوردهام كه درين مملكت كارى كنم كه تا عالم باشد از آن باز گويند ، زنان اين مملكت را جمله اسير كنم و مردان اين مملكت را جمله بكشم . آن زنگى پيش خندق آمد و آن سخن را به زبان زنگبارى ميگفت . شاه سرور گفت كه اين زنگى چه ميگويد ؟ هيچ نمىدانستند كه او چه ميگويد . يكى گفت مگر دشنام ميدهد .
از ناگاه شخصى تيرى در كمان پيوسته داشت ناگاه برو انداخت . تير بر دهان زنگى آمد و در كامش غرق شد . زنگى چون آن ضرب تير خورد از مركب نگونسار شد . ملك كورنگ چون ديد كه خدمتكار او را بدان علامت كشتند قهر كرد ، گفت : فرزندم را كشتند بس نبود ، اكنون در برابرم رسولى كه به پيغام فرستادم به تير انداختند . حمله كنيد ! آن سپاه زنگبار بيكبار حمله كردند ، جنگ پيوسته شد ، جملهء خلق تعز بر سر برج و باره برآمده بودند ، جنگى عظيم كردند . زنگيان تا كنار خندق آمدند ، وقت بود كه شهر بگيرند ، خلق بترسيدند ، شب درآمد ، زنگيان باز گشتند .
ملك كورنگ گفت : البته فردا شهرشانرا خواهيم گرفتن و غارت خواهيم كردن .
اما مؤلف اخبار گويد كه چون شاه سرور بازگشت طيفور را طلب كرد و گفت : اگر جنگ كردن ازين نوع خواهد بودن كه امروز اين زنگيان كردند ، پس زود اين شهر را بخواهند گرفتن . چه چاره كنيم ؟ شاه سليم گفت : مصلحت در آنست كه اين [ دو ] جوان كه در بندند « 2 » ، ايشان « 3 » را از بند بيرون آوريم ، ملك ايشان « 3 » را تربيت كند كه تا بيرون روند و جواب اين زنگيان بگويند . طيفور وزير گفت كه ايشان كى حريف اين زنگيان باشند ؟ و نيز يك نوع ديگر آنست كه از ما قهر دارند ، شايد كه از بهر
هامش
( 1 ) - در اصل : فررنگ
( 2 ) - در اصل : در بندست
( 3 ) - در اصل او