6 اسارت فيروز شاه و فرخزاد
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون فيروز شاه را با فرخزاد را حكم بند كردند ، خواجه طيفور وزير گفت : اين گناه خواجه الياس بازرگانست كه چرا شاهزادهء ايرانرا بطريق غلامان درين شهر درآورد . شاه سرور گفت :
راست مىگويى ، الياس كشتنى است . البته او را ببايد كشتن . شاه سليم گفت : شاها ، تو با او عهد كردهاى كه هفت گناه ازو درگذارى « 1 » ، او را نبايد كشتن . حكم كرد كه او را نيز گرفتند و در بند كردند . عين الحيات چون معلوم كرد كه فيروز شاه را حكم بند كردند زارزار بگريست . با دايه گفت : اى دايه او چه لايق بند و زندانست ؟
دايه گفت حاليا زنده است ، البته روزى خلاص يابد . عين الحيات گه گاهى لالا صلاح را پيش فيروز شاه در زندان مىفرستاد و او را پرسش مىكرد . « 2 »
مؤلف داستان گويد كه مدتى ازين قصه برآمد ، روزى از روزها ناگاه در شهر تعز غوغاى عظيم برآمد كه سپاهى عظيم از طرف زنگبار رو به شهر يمن دارند و بهر جا كه مىرسند دود سياه از آنجا برمىآرند و خلق را قتل ميكنند و اسير و غارت
هامش
( 1 ) - در اصل : در گزارى .
( 2 ) - در اينجا اين جمله آمده است : « چون اندك روزگارى برآمد » . چون زايد به نظر ميرسد در حاشيه آورده شد .