و ما را خبر كن . لالا دويد و اين خبر به عين الحيات كرد كه اين دزدانرا بپاىتخت ببردند . عين الحيات بگريست ، گفت : اى دايه چه تدبير كنم اگر پدرم ايشانرا حكم كشتن كند ؟ ايشان بسبب عشق من گرفتار شدهاند ، گناه من كردهام ايشان بقتل آيند ، كى روا باشد ؟ اسماء دايه گفت : اى جان دايه و اى شاه خوبان ، شاه ايشانرا حكم كشتن نكند كه دريغش آيد كه ايشانرا بكشد كه ايشان خيلى هنرها نمودهاند .
عين الحيات لالا را گفت كه اى لالا برو بپاىتخت پدرم و بنگر اگر ايشانرا حكم كشتن كنند زود بيا و ما را خبر كن ، لالا روانه شد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون شاهزادهء غريب بىكس را و فرخزاد را بر در ايوان شاه سرور آوردند ، جملهء خلق شهر آنجا حاضر بودند ، ايشانرا ديدند كه بدان زارى و خوارى تمام آوردند . خلق شهر بسيارى گريستند ، ازيشان دريغ ميخوردند كه بزارى كشته خواهند شدن . تا كه ايشانرا بر در ايوان باز داشتند . هر دو سر در پيش انداخته بودند و به چشم حسرت نگاه مىكردند .
سرهنگان اين خبر بسمع شاه رسانيدند كه گناهكارانرا بر در ايوان باز داشتهايم تا حكم شاه چون نافذ مىشود . شاه گفت : درآريد تا بگويند كه بر بام سراى من چرا آمده بودند و غلامان مرا چرا كشتند . جلادان دويدند و آن مبارزانرا كشان كردند تا برابر تخت شاه سرور آوردند ، بسته و خسته باز داشتند . گويند كه هر دو زخم داشتند و خونآلود بودند . چون درآمدند سر در پيش انداخته بايستادند .
شاه سرور بخشم و غضب دريشان نگاه كرد . از آن سخن كه طيفور به دو گفته بود كه خلق ميگويند كه از بهر تفرج كردن شاه خوبان عين الحيات بر بام رفته بودند نه از براى دزدى ، شاه از آن سخن در غضب بود . شاه سرور با شاه سليم گفت كه اى شاه سليم يك بار از ايشان بپرس ، ازين ناحقشناسان سؤال كن كه من در حق ايشان چه تقصير كردم كه ايشان شب بر بام ايوان من بدزدى بيايند و از غلامان من بكشند ؟
جزاى ايشان چيست ؟ شاه سليم سؤال كرد كه چرا چنين كرديد ؟ فيروز شاه گفت :
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 166
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٦٦