تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
بسمع شاه برسد كه ايشان كيستند . عين الحيات گفت : اى لالا ترا يك كارى مىبايد كردن كه اين سخن را به گوش شاه سليم برسانى كه من ترا نيكو انعامى بكنم . لالا روان شد . در آن حالت جلادان اجازت كرده بودند كه فيروز شاه را با فرخ‌زاد گردن بزنند . تيغها كشيده بودند و گرد ايشان مىگرديدند . فيروز شاه با جلاد گفت كه اى جلاد با شاهت بگوى كه اين جوان ميگويد كه چون مرا ميكشيد اين جوان گناهى ندارد او را ببخشيد ، اگر گناه دارد من دارم . جلاد اين سخن را با شاه سرور گفت كه اى شهريار اين جوان غريب ميگويد هر گناهى كه دارد من دارم ، اين جوان هيچ گناهى ندارد . مرا ميكشيد ، شما دانيد ، او را ببخشيد ، كه او گناهى ندارد . شاه سرور عظيم در قهر بود . گفت : هر دو را بكشيد . ايشان دل از خود برداشتند و تمام نوميد شدند . كلمهء توحيد عرضه كردند و از نياز بدرگاه بىنياز بناليدند و گفتند : خداوندا ! پادشاها ! پروردگارا ! به غير از درگاه تو پناهى نداريم . غريبيم و بىكس ، و كس بىكسان تويى . بعز جلالت كه بفرياد بىكسان تو برس ! بيت :
بجايى كه تنگ اندر آيد سخن * پناهت بجز پاك يزدان مكن
چون فيروز شاه از سر نياز بدرگاه بىنياز بناليد ، خداى تعالى قادر اشياست ، بفريادش برسيد . درين حالت لالا صلاح در آن مجلس درآمد ، جملهء اهل مجلس سرها در پيش انداخته بودند و از بهر ايشان مىگريستند ، به غير از شاه سرور و طيفور كه نمىگريستند . لالا از قفاى شاه سليم آمد و سر در گوش شاه سليم كرد و گفت : اى شاه سليم مگذار كه اين جوانان را بكشند كه يكى پسرى ملك دارابست و يكى پسر پهلوان پيل زور نوادهء رستم دستان ! اين بگفت و بازگشت . چون شاه سليم اين سخن بشنيد از عقب نگاه كرد كسى را نديد كه لالا رفته بود . شاه سليم حيران بماند ، يك نعره بر جلاد زد كه اى جلاد ! دست به خود دار كه عجب سخنى شنيدم ! جلاد تيغ بالا برده بود كه بزند ، چون اين سخن از شاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 168 | مولانا محمد بن احمد بيغمى