رسيد ، نگاه كرد فيروز شاه و فرخزاد را بديد هر دو زخم خورده و در ميان خاك و خون غرقه شده ؛ او را با فرخزاد هر دو را دست و گردن بسته و بخوارى « 1 » تمام انداخته ، جمعى از غلامان و كنيزكان ايشانرا در ميان گرفته . دايه رسيد و رو بفيروز شاه كرد و گفت : اى غلام خواجه الياس چرا چنين كردى ؟ اينهمه انعام كه شاه سرور با تو كرد ترا چه محتاجى بود كه بر بام ايوان ملك بدزدى آمدى ؟ اما مترس و هيچ غم مخور كه با اينهمه هنر كه تو نمودهاى ، و اين جنگگاهها « 2 » كه تو بسر بردهاى ، و اين كارها كه از براى شاه سرور كردهاى ، شاه سرور ترا نكشد . اما مدتى بند خواهى كشيدن . اين بگفت و پيش عين الحيات آمد و گفت كه فيروز شاه زخم دارد و در ميان خاك و خون غلطيده است . عين الحيات گفت تا فردا حالش بچه رسد ؟ دايه گفت پدرت بدين قدر گناه او را نكشد . عين الحيات گريان و نالان ، تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون .
مؤلف اخبار گويد كه چون لحظهيى بگدشت ، آن غلامان پراگنده شدند .
فيروز شاه مجال سخن گفتن يافت . با فرخزاد گفت : اى برادر ديدى كه از طالع بد مرا چه پيش آمد ! تو بارى چرا آمدى و خود را در بلاى من انداختى ؟ فرخزاد گفت : اى شاهزاده چون از خواب بيدار شدم ترا نديدم ، بر بام شدم ، آواز بگير و بدار شنيدم ، در عقب تو آمدم و گرفتار شدم . فيروز شاه گفت : من از سر عاشقى و مستى و نادانى و قضا اين انديشه كردم كه بسر وقت عين الحيات بروم . او سه شب ببالين من آمد ، من نيز شبى ببالين او بروم . اذا جاء القضا عمى البصر . آمدم و بد كردم و بعظيم بلايى گرفتار شدم ! اكنون ما را فردا دست و گردن بسته بپاىتخت شاه سرور خواهند بردن ، و از ما سؤال خواهند كردن كه شما چرا بدزدى آمديد ؟ ما جواب چه خواهيم دادن ؟ درين چند شب كه عين الحيات بر ما مىآمد چند غلام پدرش را كشت ، اكنون جمله را از ما خواهند گرفتن ، تدبير ما چه خواهد بودن ؟
هامش
( 1 ) - در اصل : بخارى .
( 2 ) - در اصل : جنگاهها .