تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
فرخ‌زاد گفت : اى شاه‌زاده تدبير ما آنست كه [ چون ] از ما سؤال كنند كه بر بام ايوان چرا رفتيد ؟ ما بگوييم كه چند شب دزدان مىآمدند و چند تن از غلامان شاه كشتند ، چون ما را در خدمت شما حرمت و عزت به جهت شجاعتست ، گفتيم باشد از آن دزدان يكى را بگيريم ، تا ما را حرمت و عزت در حضرت شاه زيادت شود . ما خود گرفتار شديم . شاه‌زاده فيروز شاه گفت : سخن همين است به غير ازين ديگر هيچ نبايد گفتن . صبر كردند تا آن شب گدشت و روز پرنور برآمد . باز اشهب صبح بال نور گستر بر اطراف جهان پوشانيد ، و برق سپيد روز از روى شب پرچم سياه برداشت ، و از ظهور رايت روم علم راى هند نگونسار شد ، و لشكر خطا و ختن بر خيل زنگ و حبش دست يافت و قنديل‌وار آيينهء شاه چين از افق جبين رخ نمود ، شعر :
برآمد از دهان شب چنان صبح * تو گفتى صبح شد جان شب تار
در اول روز غوغا در شهر تعز افتاد كه امشب اين جوان غريب كه غلام خواجه الياس بازرگانست ، در سراى شاه سرور او را بدزدى گرفته‌اند ، با آن جوان ديگر كه با شاه سليم آمده است . خواجه الياس چون اين سخن بشنيد بترسيد . شاه سرور تند و تيز و عظيم غضب‌ناك بر تخت برآمد و بنشست . اول كسى كه درآمد طيفور وزير بود ، در پيش شاه خدمت كرد . شاه سرور گفت : اى طيفور اين همه انعام و خلعت كه بغلام الياس بازرگان كردم او شب بر بام ايوان من بدزدى بيايد و چند غلام مرا بكشد تا او را به زحمت بسيار بخم كمند بگيرند ؟ طيفور وزير گفت : شاها ، جملهء خلق تعز ميگويند كه غلام الياس بازرگان نه از براى دزدى مال بر بام ايوان شاه رفته بود ، بلكه از براى آن رفته بود كه شاه خوبان را تفرج كند . شاه سرور گفت : او با فرخ‌زاد هر دو در بندند ، با ايشان چه كنيم ؟ طيفور گفت : ايشانرا در پاىتخت حاضر كنند و گناه بريشان اثبات كنند ، بعد از آن هر دو را گردن بزنند و سر ايشانرا از دار عبرت درآويزند ، كه تا عبرت خلق باشد كه كسى بعنايت پادشاه و اصل شوند ، قدم از حد خود بيرون ننهند . غلامى را چه حد آن باشد كه شب