ما را از دولت ملك هيچ كمى نبود كه ما را احتياج دزدى باشد ، ما شنيده بوديم كه هر شب دزدى چند بر بام سراى شاه مىآيند و از غلامان شاه ميكشند و كسى نمىتوانند كه ايشانرا بگيرند ؛ چون ما را در حضرت شاه حرمت و عزت از بهر شجاعتست ، بدان جهت بر بام شديم كه باشد از آن دزدان يكى را بگيريم كه ما را از آن شهرتى باشد ، ما خود گرفتار شديم .
طيفور وزير گفت كه شما را بخم كمند گرفتند و از غلامان شاه شما امشب ده كس را كشتهايد « 1 » و درين چند شب بيست و پنج غلام شاه را كشتهايد ، اكنون از ترس شاه اين دروغ را برساختهايد ، شما لايق قتل و هر بدىايد . « 2 » شاه سرور حكم كرد كه هر دو را در حضور من گردن بزنيد و سر ايشانرا بر دار آويزيد تا عبرت عالميان شوند . در حال جلادان درآمدند و نطع انداختند ، و ريگ بريختند . شاهزادهء ايران فيروز شاه و فرخزاد هر دو را بر سر پا نشاندند و چشمهاى ايشانرا ببستند و جلادان تيغها بركشيدند و از شاه اجازت خواستند . شاه در غضب بود و ايشان گناه عظيم كرده بودند ، هيچكس را مجال شفاعت كردن نبود ، اگرچه جمله دريغ مىخوردند .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه لالاى عين الحيات آنجا بود ، چون آن حالت را ديد گريان گريان بيرون آمد و پيش عين الحيات آمد و گفت : شاه آن دو جوان غريب را حكم كشتن كرد ، هر دو را بر سر پا نشاندند و چشمها بربستند و بخواهند كشتن ايشانرا . آه از جان عين الحيات برآمد . گفت : اى دايه تدبير اين كار چون كنيم كه اين جوانان بقتل خواهند آمدن . دايه گفت پدرت ايشانرا حكم كشتن كرد ، تصور مىكند كه مگر غلام الياس بازرگانست . پندارد غلام بازرگانى را ميكشد ، اگر معلوم كند كه او پسر ملك دارابست و يكى پسر پهلوان پيل زورست كه از فرزند زادگان رستم زالست ، بترسد و ايشانرا نتواند كشتن . نوعى بايد كردن كه اين خبر
هامش
( 1 ) - در اصل : كشتهاند
( 2 ) - بحدس خوانده شد ، در اصل « نه ابدىايد » است .