سليم بشنيد دست بازداشت . شاه سليم برپاى خاست « 1 » و شاه سرور را مدح و ثنا گفت و گفت : شاه را در عز و دولت بقا باد . عجب سخنى حالى بسمع من رسيد ، بخواهم گفتن ، گفت بگوى تا بشنوم . گفت بدان اى شاه كه اين جوانرا كه حكم كشتن كردهاى او پسر ملك دارابست كه پادشاه ايران زمين است ، و اين ديگرى نوادهء رستم دستانست ، پسرى پيل زورست ! كشتن ايشان هيچ روا نيست ، تا معلوم باشد .
شاه سرور چون اين سخن بشنيد چون مستى كه هشيار شود ، و يا چون خفتهيى كه بيدار شود ، بيدار شد . حكم كرد تا چشم فيروز شاه با فرخزاد بگشودند .
شاه سرور از فيروز شاه سؤال كرد كه تو پسر ملك دارابى ؟ فيروز شاه گفت : من غلام خواجه الياسم ، پسر ملك داراب نيستم ، ملك داراب را نمىشناسم . در ملك تو درآمدم ، اين همه كارها از بهر تو كردم ، سپاه كشمير را شكستم ، پيروز زنگى و ميسرهء زنگى را كشتم ، قلعهء جميله را گرفتم ، قطير و قاطر را گرفته به حضرت تو آوردم ، شاهزادهء زنگبار را كه بطمع دخترت آمده بود كشتم او را ، اين همه مبارزيها « 2 » كردم ، تو مرا گرفتى و بر سر پا نشاندى و چشم من و يار من بربستى ، و قصد كشتن ما كردى ، با كى نيست ! روزى بيايد كه پشيمان شوى و آن پشيمانى ترا سود ندارد .
امرا گفتند شاها حاليا ايشانرا حكم بند كن تا نيكو از حال ايشان معلوم كنيم كه ايشان كيستند . در حال شاه سرور حكم كرد كه ايشانرا بزندان بريد و بند گران بر دست و پاى ايشان بنهيد . در حال فيروز شاه را با فرخزاد دست و گردن بسته بيرون آوردند و تا زندان كشيدند . خلق بسيار در عقب ايشان ، تا ايشان را در زندان كردند و بدر رفتند . فيروز شاه با فرخزاد گفت : اى برادر سرور يمنى چون معلوم كرد كه ما كيستيم و قصه ما را كه گفت ؟ فرخزاد گفت كه شاه سليم گفت .
فرخزاد گفت من ديدم كه خواجه سراى آمد و سر در گوش شاه سليم كرد و سخنى
هامش
( 1 ) - در اصل : خواست
( 2 ) - در اصل نقطهء تحتانى ياء نيست و كسى با مركب ديگر روى آن دو نقطه گذارده است تا « مبارزتها » خوانده شود . بقياس اصلاح شد .