تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
ازين جوش و خروش و غوغا عين الحيات آگاه شد . گويند كه در آن حالت عين الحيات با دايه و با دختر دايه شريفه به ياد فيروز شاه شراب مىخورد . با ايشان ميگفت كه چند شبست كه پيش فيروز شاه نرفته‌ايم ، شاه‌زاده تصور كند كه مگر او را فراموش كرديم . خبر ندارد كه طيفور وزير با پدرم گفته است كه جمعى را از كمنداندازان در كمين بنشان ، باشد آن دزدان بيايند و گرفتار شوند . پدرم خبر ندارد كه دزد ايوان او كيست ! ايشان درين سخن بودند كه غوغا و جوش و خروش شنيد [ ند ] . راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون عين الحيات آن غوغا بشنيد از جاى برآمد و از لالا سؤال كرد كه اين چه غوغا و آشوبست كه درين نيم‌شب در ايوان افتاده است ؟ لالا گفت : شاه خوبانرا عمر و دولت باد ! دزدى چند درين شب بر بام ملك مىآمدند و چند غلام ايوانرا كشتند ، مگر خواجه طيفور وزير مكرى كرده است و چند كمندانداز را در كمين نشانده است . باز آن دزدان امشب آمده‌اند و كمنداندازان از هر طرف كمندها انداخته‌اند و ايشان از غلامان شاه بسيارى را كشته‌اند و عاقبت ايشانرا بكمند گرفته‌اند . و اين غوغا [ را ] موجب آنست . عين الحيات چون اين سخن بشنيد متغير شد . گفت : برو و معلوم كن كه اين دزدان را كه گرفته‌اند ، چه كسانند ؟ لالا رفت تا خبرى بيارد . عين الحيات گفت : دزدان پيشتر ما بوديم ، مبادا اين دزدان ديگر فيروز شاه و فرخ‌زاد باشند . خواسته باشند كه فيروز شاه پيش من آيد ، مردى غريب است ، راه به من نبرده باشد ، و گرفتار آمده باشد . او درين سخن بود كه لالا درآمد و گفت : اى ملكه عجب حالتى واقع شده است ! اين دو دزد كه گرفته‌اند يكى غلام خواجه الياس بازرگانست و يكى ديگر فرخ‌زادست كه با شاه سليم آمده است . چون عين الحيات اين بشنيد بغايت ملول شد ، گفت بد حالتى دست داد ! اى دايه برخيز و خبرى بياور كه اين جوان غريب بسبب عشق ما در بند افتاد . دايه برخاست و از حرم بيرون آمد تا بميان سراى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 162 | مولانا محمد بن احمد بيغمى