كمند بسته بودند در زمين كشان كرد . ايشان فرياد برآوردند كه ما را مدد كنيد كه دزدى بخم كمند گرفتهايم ، اما زورى عظيم دارد . به غير ازيشان ديگر كسان با تيغ و خنجر بودند ، بر شاهزاده دويدند ، شاهزاده دست به تيغ كرد . فرياد از آن قوم برآمد .
مؤلف اخبار گويد كه فرخزاد از خواب بيدار شد ، در پهلوى خود نگاه كرد ، فيروز شاه را در پهلوى خود نديد ، تيغ در ربود و بر بام آن سراى برآمد .
از هر طرف كه بنگريست آواز غلبه و غوغا مىآمد كه هى بگيريد و هى بكشيد ! فرخزاد دانست كه فيروز شاهست كه در طلب عين الحيات رفته است . فرخزاد متوجه آن جانب شد كه غوغا بود . مىآمد تا بدانجا رسيد كه آن غلبه بود . فيروز شاه را ديد كه بخم كمندش گرفتهاند و چند تيغها كشيده ميخواهند كه او را بربندند .
فرخزاد چون چنان ديد آتش در جانش افتاد ، دست بشمشير كرد . غوغا برخاست كه دزدان ما دو شدند ! جملهء غلامان بر بام دويدند ، شمع و چراغها بر بام دوانيدند .
در شب اين خبر به گوش شاه سرور افتاد كه باز دزدان آمدهاند . شاه گفت مدد كنيد .
بسيار خلق آنجا جمع شدند . فرخزاد بسيارى جهد كرد كه فيروز شاه را خلاص كند نتوانست عاقبت او را نيز گرفتند كه بر سر آن ايوان از غلام و كنيزك تا هزارى گرد شده بودند تا عاقبت فيروز شاه و فرخزاد را هر دو گرفتند .
چون ايشانرا هر دو گرفتند چراغها پيش آوردند و در ايشان نگاه كردند ، هر دو را بشناختند . يكى غلام خواجه الياس بود و يكى فرخزاد بود . دويدند و اين خبر بشاه سرور كردند و گفتند اى شاه اين دو دزد را كه گرفتهايم يكى غلام خواجه الياسست و ديگر فرخزادست كه با شاه سليم آمده است . شاه سرور ازين خبر عجب ماند كه ايشان بدزدى چرا آمدهاند ؟ گفت : ايشانرا نيك نگاه داريد كه فردا معلوم كنم كه ايشان چرا بر بام سراى من بدزدى آمدهاند . آن هر دو جوانرا ببستند و از بام ايوان به زير آمدند و در ميان ايوان در صحن سراى در بند كردند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 161
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٦١