و پنجرهها كند و عين الحيات را طلب كند . « 1 » آن شب شبى بود در غايت تاريكى ، نقاب دخانى بر چهرهء روشنان گردون بسته ، و چادر مشك رنگ بر روى هوا باز كشيده ، و فضاى گردون بجامهء انقاس [ گون ] نهفته ، و حديقهء ميناى چرخ از تيرگى بسان درياى قار شده ، و حقهء كبود فلك از گوهر سيارات و ثوابت خالى مانده ، و غراب شبه رنگ شب صحن زمين بقوادم خوافى پوشيده ، بيت :
از سياهى شب برنگ و به شكل * بوده چون ماه منخسف روزن
ريخته دهر قير در صحرا * بيخته چرخ دوده بر برزن
چرخ گردون چو خسروان بزرگ * درّ و گوهر نشانده در گردن
در چنين شبى فيروز شاه مست خراب ، افتان و خيزان ، بر آن روى بام مىگرديد ، هر كجا روشنى مىديد سر در آنجا مىكرد و يار خود را طلب ميكرد . هرچند كه از خرد و عقل آن حركت دور بود ، اما شاهزاده عاشق بود و از عاشقان چنين كارها غريب و عجيب نباشد . شاهزاده چون پارهيى پيشتر رفت تقدير چنان بود كه شاهزاده بكمينگاه رسيد ، بموضعى كه جمعى در كمين از يمين و يسار نشسته بودند ، و كمندها بر سر چنگ حلقه حلقه كرده ، و انتظار دزدان مىكردند . كه در آن چند شب عين الحيات پانزده غلام از غلامان پدرش كشته بود و چند شب بود كه ايشان با كمند در كمين نشسته بودند و كمندها بر سر چنگ ؛ ديدند كه شخصى شمشيرى بسته و سپرى در گردن انداخته بر سر بام مىآيد و بهر روزنى كه ميرسد سر فرو ميگدارد . گفتند حاضر باشيد كه دزد آمد ! چندان صبر كردند كه فيروز شاه بميان كمينگاه رسيد ، ايشان كمندها در انداختند . تقدير خداى تعالى چنان بود كه پنج كمند در گردن و كمر و بازوى فيروز شاه انداختند و كمندها كشيدند . شاهزاده از ناگاه خود را بخم كمند گرفتار ديد . گويند كه شاهزاده در آن حالت زورى كرد كه آن پنج كس را كه او را بخم
هامش
( 1 ) - در اينجا عبارتى در متن با مركب ديگر آمده است بدين نحو : « جو آن و عاشق و معشوقه يار روانه شد » .