چون شب درآمد امرا پراگنده شدند . شاه سرور با طيفور گفت كه اى خواجه چه انديشه كردهاى دربارهء دزدان ؟ طيفور گفت : اى شاه ! مصلحت در آنست كه چند شب حمالى چند كمندانداز را در كمين بنشانيم كه آن دزدان ديگر خواهند آمدن . باشد كه بخم كمند گرفتار شوند . اما اى شاه ! اين سخن را به كسى نبايد گفتن تا كسى نداند كه ما چه انديشه كردهايم . شاه سرور گفت : چنين كنيد . طيفور وزير ده كس را از كسانى كه اعتماد تمام بريشان بود طلب كرد ، و اين كار بريشان فرمود كه شما از آن دزدان كه مىآيند يكى را بگيريد كه من از بهر شما انعامى نيكو از شاه بستانم .
ايشان متقبل شدند ، هر شب ملازمت ايوان ملك مىكردند .
فيروز شاه انتظار مىكرد كه باشد يك بار ديگر عين الحيات بيايد و نمىآمد .
فيروز شاه گفت : چون كنم ! چند درين مملكت توانم بودن ؟ پدرم اكنون در فراق من با مادرم گريان و نالان باشند ، اگر يك بار ديگر عين الحيات پيش من مىآمد و من او را مىديدم و با من عهدى ميكرد ، من از طرف او ايمن ميشدم بعد از آن به ايران ميرفتم و سپاهى با مال بسيار برميداشتم و مىآوردم . اگر شاه سرور دختر ميداد مىستادم ، و اگر نمىداد بضرب شمشير مىستادم .
از آن طرف عين الحيات ميدانست كه ايشان در كميناند و نمىآمد . فيروز شاه با خود گفت كه اگر عين الحيات نيايد من بروم و او را ببينم . او سه شب ببالين من آمد ، من نيز امشب بروم و او را ببينم و ازين حال با فرخزاد نمىگفت تا شب درآمد ، لحظهيى با فرخزاد شراب خورد آنگاه شاهزاده گفت زمانى خواب كنيم ، سر در خواب نهادند . چندان صبر كرد كه فرخزاد « 1 » در خواب شد . فيروز شاه برخاست و شمشيرى حمايل كرد و سپرى در گردن انداخت ، فرخزاد را بيدار نكرد و بر بام شد .
ايوان شاه سرور [ را ] چند هزار حجره و قصر و وثاق بود ، از هر حجرهيى چراغى مىتافت . فيروز شاه انديشهء آن داشت كه بام به بام بگردد و سر در روزنها
هامش
( 1 ) - در اصل : شاه فرخزاد