تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
شد و گفت : اى حرام‌زاده ! آن [ دو ] دزد چند شبست كه از غلامان من پانزده تن كشته‌اند تا بهزار زحمت يكى را گرفتند . من ميخواستم كه ازو استفسار كنم كه آنكس كه بود كه گريخت ؟ من با او كارها داشتم ، تو دزد را گريزانيدى ، چرا چنين كردى ؟ بعوض دزد همين ساعت بفرمايم تا ترا بكشند . اين بگفت و لالا را حكم كشتن كرد . خواجه طيفور گفت : اى شاه چون لالا از آن شاه خوبانست او را نتوان كشتن و نيز نتوان زدن . آنگاه طيفور سر در گوش شاه سرور كرد و گفت : اى شاه ، لالا گناه ندارد شما از سر اين سخن در گذريد تا من تدبيرى كنم كه دزدان گرفتار شوند . هيچكس ندانست كه طيفور با شاه چه گفت . شاه لالا را بخشيد . فيروز شاه خرم شد . گفت نيك بود كه برسوايى نينجاميد . شاه سرور بعيش مشغول شد . لالا در حرم آمد و آنچه رفته بود در پيش عين الحيات تقرير كرد كه شاه مرا حكم كشتن كرد ، خواجه طيفور نگداشت . شاه بسخن او مرا بخشيد . عين الحيات گفت : عظيم بلايى از ما گدشت ، حاليا چند شب صبر بايد كردن . عين الحيات آنچه از حال فيروز شاه ميدانست جمله با دايه تقرير كرد كه اين جوان فيروز شاه نام دارد و پسر ملك دارابست ، در ايران شهر صورت مرا در خواب ديده است ، آن سه صورت را كه پيشتر ديديم هم صورت او بوده است كه نقاشى سياوش نام نقش كرده است ، بر آن درخت چنار چسبانيده است . جوانى عظيم صاحب جمال [ و ] صاحب كمالست ، بعشق ما نام غلامى بر خود نهاده است ، اكنون دربارهء او فكر و انديشه‌يى مىبايد كردن كه سرانجام حال ما با او بكجا خواهد رسيدن . آن روز شاه سرور خيلى نعمت و مال بفيروز شاه و فرخ‌زاد بخشيد و هر روز او را انعامات ميكرد و روزبروز مرتبهء او را مىافزود كه ميخواست او را با سپاهى بكشمير فرستد كه فرزندش آنجا در بند بود . اما فيروز شاه شب و روز در انديشهء عين الحيات بود . چندانك رويش نديده بود ، آنچه ديده بود در خواب ديده بود ، اكنون كه ديدار دوست به چشم بيدارى ديد ، بيكبارگى قرار و آرام ازو رفته بود .