تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
و از ميان بدر رفته است و يكى ديگر را بهزار زحمت گرفته‌اند . خواجه طيفور گفت : اى شاه ! من فرموده بودم كه امشب هزار كس گرد ايوان بگردند و پاس دارند و چراغها و مشعلها برافروزند و حاضر باشند ، كرا زهره و ياراى آن باشد كه اين كار بكند ؟ شاه سرور گفت : نميدانم كه اين چه حالتست ! درين چند شب پانزده غلام مرا كشتند . طيفور گفت : اى شاه ، اگر دزد بودندى البته چيزى بردندى . شاه سرور گفت : حاليا يكى را گرفته‌اند ، آن يكى ديگر را بدست بدهند . چون امرا جمع آمدند و هر يكى بر جاى خود قرار گرفتند ، پس پسران شاه سرور شاه شجاع و اسد و حارث « 1 » و هزبر و ضرغام با جملهء اميران پاىتخت هر يكى بر جاى خود قرار گرفتند . راوى گويد كه چون مجلس گرم شد ، گردان آرام گرفتند ، شاه سرور گفت : امشب بر بام ايوان من با دزدان كه جنگ كرده است ؟ جمعى خدمت كردند و گفتند كه ما بوديم . شاه سؤال كرد كه چون بود ؟ گفتند شاه را بقا باد ! ما چند كس در كمين نشسته بوديم ، در نيم‌شب دو سياه‌پوش آمدند يكى با شمشير و يكى با خنجر ؛ ما گرد ايشان درآمديم تا ايشانرا بگيريم ، آنكه شمشير داشت جنگى عظيم ميكرد ، چنانك در يك زمان ده تن را از ما بكشت ، ما بجهد تمام آنكس كه خنجر داشت گرفتيم و آنكه شمشير داشت از ميانه بدر رفت . چون اين يكى را گرفته بوديم در عقب آن يكى نرفتيم ، اين يكى را كه گرفته‌ايم بياريد تا او را بدست بدهد . شاه سرور گفت : كجاست آنكس ؟ بياريد ! گفتند كه دايهء شاه خوبان آمد و گفت : اين دزد را عين الحيات ميطلبد ، تا معلوم كند كه چه كسيست ؟ ما دزد را بدايه و لالا صلاح سپرديم . شاه گفت : طلب كنيد . در طلب رفتند ، بعد از لحظه‌يى لالا صلاح را بياوردند . لالا صلاح خدمت كرد و گفت : شاه را بقا باد ! دزد را به من سپردند و رفتند ، مرا شاه خوبان بكارى فرستاد « 2 » ، چون باز آمدم دزد گريخته بود . شاه سرور ملول
هامش
( 1 ) - در اصل : حارس . ( 2 ) - در اصل : فرستادند