چون حريف نيستيم رايگان بقتل آمدن هيچ عقل نيست . عين الحيات جهد ميكرد كه از ميانه بدر رود تا بجهد و جد تمام عين الحيات از ميان آن غلامان بدر رفت .
ميرفت تا بر بام سراى خود رسيد و بخم كمند از آن روزن خانهء خود فرود آمد ، خاطرش از براى شريفه ملول بود كه ميدانست كه او را گرفتهاند . چون بخم كمند از آن روزنه فرود آمد شريفه را [ ديد نزد ] « 1 » مادرش اسما نشسته ، عظيم خرم شد و گفت : اى خواهر حال تو چيست كه من از براى تو افگار شدم . الحمد للّه كه تو بسلامتى ؛ اى دايه امشب عظيم بلايى از ما دفع شد تا فردا چه شود !
اما مؤلف اخبار گويد كه اين خبر هم در شب بشاه سرور رسيد كه باز امشب آن دزدان آمده بودند و عظيم جنگ ميكردند و ده كس از غلامان شاه بكشتند اما يك دزد را گرفتهاند و آن دزد ديگر جنگ كرد و بدر رفت . شاه سرور گفت :
اين يك دزد را نيكو نگاه داريد ، تا فردا كه آفتاب جهانتاب برآيد و امراى پاىتخت من همه گرد آيند . حاليا امشب نيك نگه داريد تا فردا بپاىتخت بياريد ، تا آن ديگر را بدست دهد .
اما از آن طرف عين الحيات لالا صلاح را طلب كرد و با لالا صلاح گفت :
اى لالا اگر فردا دزد را از تو طلب كنند بگوى دزد را شاه خوبان به من سپرد ، من اندكى بخواب رفتم و دزد بگريخت . غير ازين نگويى ، اگر ترا صد چوب بزنند كه غير ازين نگويى . اگر غير ازين بگويى البته من ترا بكشم . لالا گفت : بجان فرمان برم . پس صبر كردند تا آن روز برآمد . شاه سرور از سر غضب و قهر تمام بر سر تخت برآمد كه البته امروز سياستى خواهم كردن .
چون بر تخت قرار گرفت ، اول كسى كه درآمد خواجه طيفور وزير بود .
در پيش شاه سرور بنشست و گفت : اى شاه شنيدم كه امشب دزدى بر بام ايوان گرفتهاند ، دو كس بودهاند يكى جنگى عظيم كرده است و ده غلام را كشته است
هامش
( 1 ) - بجاى آنچه در قلاب نوشتهايم ، در متن بالاى سطر نوشته است : بسته .