تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
مىآرند . آتش در جان دايه افتاد . گفت : اين چه كسيست ؟ دايه زنى مشهور بود ، جمله ميدانستند كه دايهء عين الحياتست . گفتند اى دايه چند شب است كه دزدى چند مىآيند و چند غلام شاه را مىكشند ، امشب نيز آمده بودند ، يكى در جنگست اما ما يكى را گرفته‌ايم . دايه گفت : شاه خوبان در خواب بود ، بشنيد كه شما دزدى گرفته‌ايد ، بغايت او را خوش آمد اما ميگويد كه اين دزد كه گرفته‌ايد در حرم پيش من فرستيد تا ببينم كه اين دزدان چه كسانند كه در ايوان ما چنين دليرى مىكنند . آن غلامان گفتند : اى دايه ما اين دزد را به تو مىسپاريم امشب شما او را نگاه داريد و فردا در ايوان شاه سرور بفرستيد ، اما توقع انعام داريم كه امشب سربازى عظيم كرده‌ايم . دايه گفت : من از بهر شما ، از شاه خوبان انعام بستانم . اين بگفت و سر چنگ دراز كرد و گريبان دختر خود را بگرفت و گفت : اى دزد مردريگ « 1 » ! شما چه كسانيد كه چنين بىادبى ميكنيد ؟ اين بگفت و روانه شد . لالا را گفت كه اين دزد را بيار تا پيش عين الحيات بريم . آنگاه شريفه را لالا ميكشيد تا در حرم آورد . دايه دست شريفه را گرفت و در حرم درآورد و گفت : اى دختر حال عين الحيات چيست ؟ شريفه گفت كه عين الحيات در جنگ بود كه مرا گرفتند . عجب باشد كه اگر او را نيز بگيرند . دايه گفت : حاليا ترا خلاص كردم تا حال او چون شود . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه عين الحيات عظيم جنگى مىكرد . در واقع كه دختر خيلى شجاعت داشت ، كه در عرب چنين رسم بوده كه دختران در كار شجاعت و سوارى ميكوشيدند . آن شب شاه خوبان خيلى جنگ كرد كه اگر چنان نمىكرد بيم رسوايى بود . در نقل آمده است كه ده كس را از غلامان پدرش بكشت . ايشان از جنگ عين الحيات عاجز شدند ، چون يكى را گرفته بودند گفتند فردا او را در ايوان ملك بيارند ، يار خود را بدست دهد كه
هامش
( 1 ) - قاعدة بايد « مرده ريگ » نوشته باشند .