تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
شما برآريم ! عين الحيات چون چنان ديد تيغ بركشيد ، هركه پيش او مىآمد بضرب تيغ بقتل مىآورد ، بيك لحظه هفت كس از آن غلامان پدر خود را بكشت . جمعى گرد شريفه برآمدند . شريفه خنجر داشت ، تا يكى را بكشت غلبه كردند بر شريفه و عاقبت او را گرفتند . شريفه نقاب داشت ، ندانستند كه چه كسى است . چون گرفتند او را كشان كردند . فرياد برآوردند كه ازين دو دزد يكى را گرفتيم . عين الحيات چون معلوم كرد كه شريفه را گرفتند آه از جانش برآمد ، عظيم بترسيد و با خود گفت رسوايى عظيم واقع شد ! اين بگفت و بجنگ مشغول شد . مؤلف گويد كه چون شريفه را گرفتند و از آن بالا بشيب ميكشيدند غوغا در آن ايوان افتاد كه باز امشب دزدان آمده‌اند و بر سر بام جنگ است اما يكى را گرفتند . گويند كه اسما كه دايهء عين الحيات بود و مادر شريفه بود ، نشسته بود ، و منتظر آنكه عين الحيات و شريفه كى بيايند كه غوغا برآمد . از لالا صلاح « 1 » كه بر در حجره بود ، سؤال كرد كه اى لالا اين چه غوغاست كه درين نيم‌شب در ميان ايوان شاه سرور واقع شده است ، كه شاه خوبان از خواب بيدار شد ؟ لالا از قفاى پرده گفت : اى دايه دزدى چند هر شب مىآيند و چند كس از غلامان شاه ميكشند ، مگر امشب نيز آمده‌اند . جمعى در كمين بوده‌اند و آن دزدان را در ميان گرفته‌اند و بر سر بام جنگست ، مگر از آن دزدان يكى را گرفته‌اند و از بام بشيب مىآرند ، اين غوغا از بهر آنست . چون دايه بشنيد كه از دزدان يكى را گرفته‌اند آه از جان دايه برآمد ، چون مىدانست كه دزدان كيستند . بىاختيار از حرم بيرون دويد ، با لالا گفت : بيا تا بنگريم كه اين دزد كه گرفته‌اند چه كسيست ؟ دايه روان شد تا بپاى نردبان رسيد . نگاه كرد ، دختر خود را ديد كه گريبانش گرفته‌اند ، به چند كس ، و از آن نردبانها او را بشيب ميكشند ، و جمعى از عقب سر او دست بر پشتش مىنهند ، بزارى زارش بشيب
هامش
( 1 ) - در اصل : سلاح . قبلا همين اسم « خواجه صلاح » آمده است .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 154 | مولانا محمد بن احمد بيغمى