داند . فيروز شاه گفت : او برادر منست ، او را بيدار كنيم تا خدمت دستبوس شاهزاده را در يابد . اين بگفت و گفت : اى برادر برخيز كه آفتاب دولت طلوع كرده است ، و آب دولت در جويبار شادى ما در گذار آمده است ، مهمانى عزيز آمده است ! گويند كه فرخزاد خود بيدار بود ، و آنچه ايشان مىگفتند او مىشنيد و ايشانرا مىديد . چون فيروز شاه گفت كه برخيز فرخزاد فى الحال برخاست و اين بيت برخواند ، بيت :
گفتى صنما بنشين يا از سر جان برخيز * فرمان برمت جانا برخيزم و بنشينم
فرخزاد برخاست و زبان بمدح عين الحيات برگشود و او را دعا و ثنا گفت . در صراحى شاهزاده قدرى مىمانده بود ، بخوردند و يكديگر را دريافتند . شريفه گفت از شب خيلى در گدشته است ، برخيز تا برويم كه ديگر به خدمت خواهيم رسيدن . عين الحيات برخاست و نقاب درآويخت و تيغ حمايل كرد . فيروز شاه گفت ميروى و مرا مىگذارى ؟ بيت :
تو ميروى و من خسته باز مىمانم * دل از تصور دورى چو بيد لرزانست
زينهار كه مرا فراموش نكنى . من غريب سرگشته به غير از تو كسى ديگر ندارم ، اميد كلى من بجانب تست . عين الحيات گفت كه هيچ انديشه مكن كه همه كار بر مراد تو خواهد بودن . اين بگفت و همديگر را وداع كردند و روانه شدند هم بدان راه كه آمده بودند ؛ بيت :
بوسه دادن به روى دوست چسود * هم در آن لحظه كردنش پدرود
سيب گويى وداع ياران كرد * روى ازين سوى سرخ و زان سو زرد
مؤلف گويد كه چون در آن دو شب گدشته عين الحيات از غلامان پدرش چند كس را كشته بود ، امشب خيلى خلق در كمين نشسته بودند كه باشد از آن دزدان يكى را بگيرند . چون عين الحيات در كمينگاه رسيد آن قومى كه در كمين بودند از كمين بيرون جستند . عين الحيات و شريفه را در ميان گرفتند و نعره برآوردند كه اى دزدان بىوجود ! هر شب مىآييد و از غلامان شاه سرور مىكشيد ! هم اكنون دمار از نهاد