چو گل را آب داد از جوى ديده * بمرواريد عنابى گزيده
چكانيده تگرگى بر رخ گل * به پيكان مژه خون از ره دل
خونابه از چشمهء چشم بر رخسار گلگون بباريد . عين الحيات چون آن حكايتها بشنيد و آن گريهء زار او بديد ، بدانست كه او خود فيروز شاهست . گفت : اى جوانمرد اگر من بدانستمى كه آن فيروز شاه كجاست او را طلب مىكردم و جان خود را فداى او مىكردم ، اما ترا واجب مىكند كه با ما راست بگويى كه تو كيستى و اين صورت صورت تست ؟ اكنون ما را معلوم شد كه بعشق ما « 1 » خان و مان ترك كردهاى و بمحبت ما سر در غربت نهادهاى و نام غلامى بر خود بستهاى . فيروز شاه گفت : بلى ! آن غريب عاشق از خان و مان آواره و بمحنت روزگار گرفتار گشته و بغلامى خواجه الياس راضى گشته ، تا باشد كه از گل رويت بويى و از زلف عنبر آسايت مويى بشنوم و ببينم ، [ منم ! ] حكايت اين فقير دور و درازست . اما بعضى در خدمت ملكه عالم عرض كنم .
بعد از آن زبان برگشود و از حال خود آنچه درين سفر بر سر او گدشته بود جمله را تقرير كرد . بعد از آن گفت كه اين حقير فقير سرگشته ، محب و آرزومند توام . صورتت را در ايران در خواب ديدم و اين محنتها كشيدهام ؛ اگر بغلامى قبول ميكنى تا كمر خدمت بر ميان بندم ، جان كمروار در ميان بندم . عين الحيات گفت :
اى شاهزاده خوش آمدى و صفا و نور آوردى ! اكنون هيچ غم مخور و اندوه مبر كه همه كارى برحسب مراد تو خواهد بودن ، اما در كارها شتاب نمىبايد كردن كه تا درين باب فكرى بكنيم .
عين الحيات گفت كه اين جوان كه اينجا خفته است چه كسيست ؟ گفت : او فرخزادست كه هم شيره و همزاد منست كه به جهت من او نيز ترك وطن كرده است .
ما از هم جدا افتاده بوديم و درين مقام بهم رسيديم . شريفه گفت كه در بيدار كردن او مصلحت هست ؟ عين الحيات گفت : آن را فيروز شاه ميداند ، اگر مصلحت ميداند او
هامش
( 1 ) - در اصل : ما از .