تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
آفريده است ، و نامم عين الحياتست . چون فيروز شاه اين خواب ديد بامدادان عظيم عاشق و حيران و مشوش خاطر و پريشان دل بيدار شد ، و اين خواب را با طيطوس حكيم گفت كه من چنين خوابى ديده‌ام . حكيم گفت : شايد كه اين خواب وسوسهء شيطان باشد ، بدين خواب التفاتى نبايد كردن . درين حال بازرگانى سياوش نقاش نام از ملك يمن رسيد . چون از صورت حال معلوم كرد ، گفت : احوال من بگويم . به زانو درآمد و احوال شهر تعز و شاه سرور و فرزندانش [ بگفت ] كه هفت پسر دارد ، تا بصفت شما رسيد ، بنياد صفت و ستايش شما كرد و گفت نام آن خداوند شاه خوبان عين الحياتست و سه خال مشكين دارد بر عارض ميگون ، دو بر رخساره و يكى در چاه زنخدان . آن فيروز شاه را معلوم شد كه آنچه بخواب ديده است درستست و معنى آن خواب شماييد . آن سياوش نقاش گفت كه اين عين الحيات را شما بخواب ديده‌ايد او سر بهيچكس فرود نمىآورد كه طالبان در عالم بسيار دارد اما او هيچكدام را لايق خدمتكارى خود نمىداند ، ترك اين معنى كردن اوليترست . فيروز شاه گفت : اگر او نصيب من نمىبود ، خداى تعالى او را در خواب به من نمىنمود ، مرا در طلب او مىبايد رفتن . آن سياوش گفت : اى شاه‌زاده من بروم و چاره‌يى كنم . اول آن سياوش بدين جانب روانه شد ، چون چند روز برآمد آن فيروز شاه را صبر و قرار و آرام نماند تا سياوش از جانب يمن بيايد ؛ با اين جوان كه نامش فرخ‌زاد است از پدر و مادر روى گردان شد و در طلب دلدار رو در بيابان نهاد . ترك پادشاهى كرده و ياران و دوستانرا بفراق خود مبتلا كرده ، و قصهء قلعهء خرم آباد و حراميان و قصهء قادر شاه و دريا و گرداب و حال دزدان و زخم خوردن فرخ‌زاد و از جنگ‌گاه « 1 » بدر رفتن و از قادر شاه جدا ماندن و آن همه بلاها كشيدن همه را حكايت كرد ، و زارزار بگريست ، شعر :
هامش
( 1 ) - در اصل : جنگاه