تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
ميخواهد ، اين صورت اوست . عين الحيات گفت : تو او را ديده‌اى ؟ گفت : بلى ديده‌ام و در مجلس او بسيار نشسته‌ام و از احوال او نيك خبر دارم . عين الحيات گفت : اين فيروز شاه اكنون بكجاست ؟ اگر از حال او خبر دارى بگوى . فيروز شاه گفت : اى شاه خوبان : بدان و آگاه باش كه اين فيروز شاه اكنون در ملك پدرش ملك داراب نيست ، سر در غربت نهاده است و از براى مطلوب خود ترك پدر و مادر خود كرده ، و ترك ملك و پادشاهى كرده ، گرد جهان مىگردد و مطلوب خود را ميطلبد . عين الحيات گفت : مطلوب او چيست كه به جهت مطلوب ترك پدر و مادر و مملكت و سلطنت كرده است و سر در غربت نهاده است و مادر و پدر را محروم كرده است ؟ فيروز شاه گفت : بنده از حال او نيكو معلوم دارم ، اما در حضرت ملكهء جهان بى ادبيست تقرير كردن ، اگر اجازت حضرت نافذ مىشود آنچه از حال آن جوان غريب سرگشته ، از خان و مان آواره گشته [ دانم ] بگويم . عين الحيات گفت كه هيچ دقيقه‌يى فرومگدار . گفت بالسمع و الطاعة ، بگويم و منت بر جان دارم . اكنون بشنو تا بگويم سرگدشت آن جوان مهجور غريب از خان و مان دور ! بدان و آگاه باش كه اين فيروز شاه را بيرون شهر ايران شهر باغى هست كه آن باغ را جنت آباد ميگويند و در آن باغ با استادى كه وزير پدرش ملك دارابست كه او را طيطوس حكيم ميگويند ، و جوانى كه پهلوان‌زادهء پاىتخت پدرش ملك دارابست ، كه او را فرخ‌زاد ميگويند ، كه از نسل رستم زالست ، در آن باغ دايم بعيش و عشرت بسر مىبردند . از قضاى خداى تعالى اين فيروز شاه شبى از شبها در خواب ديد نگارى را كه همهء وصافان عالم از وصف جمال او عاجز آيند . بدين حسن و جمال بخواب اين فيروز شاه آمد ، چون فيروز شاه او را در خواب بديد ، يكدل نه به صد هزار دل و جان برو عاشق زار شد و در خواب به دو گفت كه اى سلطان خوبان چه كسى و از كجايى كه اين كلبهء احزان ما را بقدم مبارك مشرف كرده‌اى ؟ گفت : نشانم اينست كه بر رويم سه خال مشكين است كه خداى تعالى بيد قدرت