تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
كه سؤال كرديم هيچ‌كس مشكل ما را نگشود ، اگر تو ميدانى تو بگوى كه ما نيز شرط خدمت تو بجاى آوريم . فيروز شاه را چون تمام معلوم شد كه او كيست برخاست و خدمت كرد و شرط ادب بجاى آورد و زبان بمدح و ثناى شاه خوبان بگشود و ثناى لايق ادا كرد كه آفتاب سعادتت از برج دولت تابان باد و ماه ديدارت بر سپهر كامرانى درفشان باد ، عمرت دراز و دولتت افزون باد . شعر :
تو دايم تازه باش اى سرو آزاد * سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد جهان خرم به روى صبح خندت * فلك در سايهء سرو بلندت
تا دايره دوّار در گرد اين سپهر دولابى گردانست ، بقاى شهريار باد ! بيت :
عمرت دراز باد كه چرخ عطيه بخش * از هر عطيه‌يى كه دهد عمر خوشترست
ملكهء جهان معذور دارد كه اين كمينهء غريب نشناختم ، بر روى مبارك شما دلير سخن گفتم ، بيت :
نشناختمت ز روى معنى * عيبم مكن الغريب اعمى
شريفه گفت : تو او را چه‌شناسى ؟ كه به غير پدر و برادرانش كسى روى او را نديده است . اكنون كه دانستى راست بگوى كه صاحب اين صورت را ديده‌اى و از صاحب اين صورت چه خبر دارى ؟ باز فيروز شاه زبان بمدح و ثنا برگشود و گفت بيت :
جهان بكام و فلك بنده و ملك داعى * اميد تازه و دولت قوى و بخت جوان فتوح سوى يمين و سعود سوى يسار * سپهر پيش ركاب و زمانه زير عنان
ملكهء جهانرا و شاه خوبانرا معلوم باشد كه در ايران شهر پادشاهى هست كامكار ، و ملكى نامدار و شهريار عادل و خسرو كامل كه او را ملك داراب بن ملك بهمن اسفنديار ميگويند و تمام ايران زمين در زير فرمان اوست و او پسرى دارد فيروز شاه نام « 1 » ، و ملك داراب عالم به چشم اين فيروز شاه مىبيند ، و جهان از بهر او
هامش
( 1 ) - در اصل : دارد تكرار شده است .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 149 | مولانا محمد بن احمد بيغمى