صاحب اين صورت را كجا ديدهاى ؟ البته ما ميدانيم كه تو صاحب اين صورت را ديدهاى و او را مىشناسى ، ما را از صاحب اين صورت خبرى بگوى . فيروز شاه گفت اول شما بگوييد كه اين صورت از كجا بدست شما افتاد و بگوييد كه شما چه كسانيد و از پرسيدن اين مسئله چه غرض داريد ؟ هر گاهى كه شما راست بگوييد من نيز از حال اين صورت هرچه بدانم بگويم .
عين الحيات باز آن دو لب لعل شكرين را بگشود و آن دندانهاى چون مرواريد را بنمود و گفت : اى ورناى غريب ، ترا چه از آن كه ما چه كسانيم و از پرسيدن اين مسئله چه غرض داريم ؟ ما از تو سؤالى ميكنيم كه اين صورت كيست ، اگر ميدانى راست بگوى و هيچ پوشيده مدار ، ما نيز مراد ترا برآريم . فيروز شاه گفت كه مراد من از شما همين است كه شما راست بگوييد كه شما چه كسانيد و اين صورت بدست شما از كجا افتاده است ؟ تا شما راست نگوييد هيچ ممكن نيست كه من نيز راست بگويم . عين الحيات گفت به شرطى من راست بگويم كه تو نام ما را پيش كسى راست نگويى و نام ما را پنهان دارى و راز ما را پيش كسى نگشايى .
فيروز شاه گفت نگويم . گفتند سوگند ياد كن ! فيروز شاه گفت : به حق خالق خلق و رازق رزق ، به حق معبود بىچون و چگونه ، بيت :
قسم به خالق بيچونكه خلق كرد مهيا * قسم برازق رزقى كه رزق كرد مقسم
بعارفان محقق به اولياى موحّد * بانبياى مطهر باولياى مكرم
كه راز شما را با كس نگويم . چون عين الحيات اين سوگند بشنيد ، دلش قرار گرفت و گفت : اى ورناى نيكوروى ! بدان و آگاه باش كه من دختر شاه سرورم ، پادشاهزادهء يمن ، نام من شاه خوبان عالم ، عين الحيات است . مرا بيرون شهر تعز باغى هست كه آن باغ را باغ جنت آباد ميگويند ، و در آن باغ حوضى هست و بر كنار آن حوض درختى چنارى بغايت بزرگ برآمده است ؛ ما سه صباح اين سه صورت را بر آن درخت چنار چسبانيده ديديم ، اكنون مدت يكسال باشد ، بهر كس كه نموديم و از هركس