گر شكر طعم لبش بشناختى * از خجالت چون نمك بگداختى
عارض از كافور و زلف از مشك داشت * آب حيوان از لبش لب خشك داشت
فتنه را بيدارى پيوست بود * زآنكه چشم نيم خوابش مست بود
عين الحيات با صد چندين حسن و جمال ، و غنج و دلال زبان برگشاد و گفت :
اى ورنا ! ما بنزديك تو بحاجتى آمدهايم . بدانكه ما را مشكلى واقع شده است ، كسى ميطلبيم كه مشكل ما را حل كند و گره از كار ما بگشايد . ما شنيدهايم كه تو جوان جهان گشتهاى و عالم ديده و پهلوان و شجاعى ، به همه هنرى آراستهاى . امشب به تصديع تو از بهر آن آمدهايم كه مشكل خود را بر تو عرض كنيم ، اگر بگشايى و مراد ما را برآرى و مقصود ما را حاصل كنى ترا نيز از ما اگر مقصود و مرادى باشد ما برآريم . فيروز شاه گفت : بگوييد اگر دانم و توانم هيچ تقصيرى نكنم . عين الحيات اشاره بشريفه كرد كه بنماى تا چه گويد . شريفه آن سه صورت را در حريرى پيچيده و بمشك و گلاب آلوده در پيش فيروز شاه بنهاد . گفت : اى جوان برگشاى ! بر گشاى تا بنگرى كه در ميان اين حرير چيست . فيروز شاه برگشود و آن سه ورق را بيرون آورد .
فيروز شاه نگاه كرد صورت خود را ديد كه نقش كرده بودند در دو محل رزم و در يك موضع در محل بزم نشسته ، در حال معلوم كرد كه اين دست برد سياوش نقاش است كه پيشتر آمده بود . لحظهيى تأمل كرد ، بعد از آن گفت كه شما را از نمودن اين صورتها چه مقصودست ؟ گفتند كه مقصود ما آنست كه معلوم كنيم كه صاحب اين صورت را جايى ديدهاى يا كسى را مشاهده كردهاى كه بدين صورت مىماند ؟ فيروز شاه گفت كه صاحب اين صورت را نديدهام و از كس نشنيدهام .
عين الحيات با خود گفت كه اين جوان صاحب صورت را نمىشناسد ، مگر هرگز آيينه بدست نگرفته است و خود را در آيينه نديده است كه خود را نمىشناسد ؟
باز عين الحيات بسخن درآمد و گفت : اى جوانمرد نيك فكرى بكن كه