ايوان ملك پاس ميداريم . آرزوى صحبت تو كرديم ، لحظهيى در صحبت تو خواهيم نشستن كه ديدار عزيزت را ببينيم . فيروز شاه در وضع ايشان نگاه كرد ، هر دو جامهء شبروى و عيارى در برداشتند و نقاب سياه از پيش رو درآويخته بودند و هريك خنجرى قبضه در زر در ميان زده ، در برابر فيروز شاه بنشستند .
فيروز شاه با خود گفت كه اين دو وجود خاص از براى ديدن ما آمدهاند .
قدحى شربت بالاى سر شاهزاده نهاده بود ، برداشت و گفت : حاليا از راه آمدهايد ، شربتى نوش كنيد . شريفه آن شربت از دست شاهزاده بستد و بدست عين الحيات داد .
عين الحيات نقاب برانداخت ، آن روى چون ماه و خالهاى سياه و ابروى چون كمان ! گفتى آفتاب رخسارش از عنبر سارا سايهبان باز گسترده ، و ماه ديدارش به شكل دام ماهى از زره داودى سلب ساخته ، زلف زرهساى او سايه بر عارض خورشيد رخشان مىانداخت ، و رايت سپيدى روز پرچم سياه مىپوشيد ، و بر گوشهء ماه تمام دام غاليه فام نهاده ، و بر روى زهره و پروين نقاب عنبرين بسته ، و سنبل تابدارش گرد شمشاد عذارش حلقه مىكشيد و طرهء مشك بارش بر صحيفهء سيم ساحرى مىنمود . بيت :
طره برافگن از جبين از پى آنكه سايهاش * جبههء آفتاب را مشك نقاب مىدهد
و زلف بىقرارش آرام دل عاشقان آمده ، بيت :
زلف او ماند بچوگان و زنخدانش بگوى « 1 » * گوى چون كافور باشد غاليه چوگان بود
گويند كه چون فيروز شاه در اول نظر او را ديد بشناخت ، كه آن سه خال مشكين دو بر رخساره و يكى در چاه زنخدان داشت ، كه در ايران در خوابش ديده بود ، و اينهمه سرگردانى از بهر او كشيده بود ؛ چون او را بديد بشناخت اما به مردى تحمل كرد تا عين الحيات شربت بنوشيد و باز بدست شريفه داد . شريفه نيز اندكى نوش كرد باز بدست فيروز شاه داد . بعد از آن عين الحيات بسخن درآمد ، لعل لبش كه هزار دل به زير نگين داشت ، بيت :
هامش
( 1 ) - در اصل : چو گوى