تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
شب دراز خيال تو ميكنم تحرير * بسوزن مژه بر كارگاه بينايى
ديدهء خون‌بار از ديدن چهرهء وصال بىبهره گشت و بسان چشم عشاق و دل مشتاق بىخواب و بىقرار مانده ، گفتى اين چشم جهان بين چون چشمهء « 1 » عبهر دست از لذت خواب شسته و يا مانند چشم اختر قرين و رهين سهر گشته ، شعر :
چه بودى گر بخفتى ديدگانم * ترا ديدى بخواب اندر روانم
درين حالت عين الحيات و شريفه هر دو بر بام ايوان رسيدند ، از بالاى منظره « 2 » بشيب نگاه كردند . فيروز شاه و فرخ‌زاد را هر دو خفته ديدند . عين الحيات گفت : بشيب رويم ! راه بشيب رفتن نبود . عين الحيات گفت : بخم كمند بشيب بايد رفتن . عين الحيات اول شريفه را بخم كمند بشيب فرو گداشت و او نيز در عقب شريفه فرود آمد . در آن حالت شاه‌زاده فيروز شاه از خواب بيدار شد ، ديده را بر گشود ؛ دو وجود را ديد كه بخم كمند از بالاى آن ايوان فرود آمدند ، تصور كرد كه مگر دزدانند كه بخانهء وى بدزدى آمده‌اند ، از زير چشم نگران بود . چون عين الحيات و شريفه فرود آمدند همانجاى بايستادند ، از دور نگاه مىكردند . عين الحيات با شريفه گفت كه حريفان در خوابند ، چون كنيم ؟ شريفه گفت تيغها برگشاييم و آنگاه پيش رويم . پس تيغها برگشودند و از دور بنهادند . آنگاه نرم نرم پيش مىآمدند . فيروز شاه دانست كه دزد نيستند . شاه‌زاده بر خود بجنبيد ، ايشان بايستادند . شاه‌زاده برخاست و نيكو بنشست . بالاى سر شاه‌زاده تيغ بود ، بركشيد و نعره بريشان زد كه چه كسيد كه ناخوانده از راه بام فرود آمديد ؟ مگر دزدانيد كه هر شب مىآييد و از غلامان شاه سرور ميكشيد ؟ شريفه گفت كه ما دزد نيستيم و بدزدى نيامده‌ايم ، ما پاسبانيم كه گرد
هامش
( 1 ) - ظ : چشم ( 2 ) - در اين كتاب منظره و منظر چند بار بمعنى روزن آمده است . چنان كه پيش ازين ديده شد .