باشد كه ما در اول سال سه صورت بر درخت چنار در باغ جنت آباد « 1 » ديديم ؛ تو كه دايهء منى گفتى كه اين صورت بنى آدم نيست ، بدين صورت آدمى نباشد ، ما باور كرديم ؛ اكنون اين غلام الياس بازرگان درست بدين سه صورت مىماند و اين صورتها بعينه بدين غلام مىماند . دايه گفت : ترا چون معلومست ؟ گفت : از آن معلوم داريم كه ما دو شب بشبرويى « 2 » رفتيم و از بالاى پنجره صورت اين جوانرا ديديم كه با فرخزاد شراب مىخورد ، هيچ فرقى نميتوان كردن ، فرق چنين است كه اين صورتها جان ندارد و او جان دارد . ما ميخواهيم كه درستى اين معنى را معلوم كنيم ، مبادا كه به جهت اين جوان فتنهيى درين مملكت پديد آيد . دايه گفت : چه انديشه كردهايد ؟ بگوئيد !
راوى داستان گويد كه عين الحيات گفت از تو پنهان نخواهيم كردن ، امشب اين سه صورت را خواهيم برداشتن و پيش وى رفتن و اين سه صورت را به دو نمودن و ازو سؤال كردن كه اين سه صورت از آن كيست ؟ تا بنگريم كه چه جواب ميدهد . دايه گفت : اى ملكه درين كار خطرى و رسوايى عظيم باشد « 3 » ، زينهار كه نيك احتياط كنيد ! عين الحيات گفت : ملالتى نخواهد بودن . چندان صبر كردند كه يك پاس از شب گدشت ، عين الحيات برخاست ، سپر در گردن انداخت و تيغ حمايل كرد و كمند در بازو انداخت و بر بام برآمد ، بام به بام مىجستند و ميرفتند . چون هنوز اول شب بود ، هنوز كسى در كمين نيامده بود . ايشان روان شدند تا بدان بام رسيدند كه ايشان در شيب بودند . گويند كه در آن حالت فيروز شاه با فرخزاد گفت : اى برادر امشب آرزوى آن دارم كه لحظهيى بخواب مشغول شوم ، باشد كه ديدار دوست در خواب ببينم . چون به بيدارى ميسرم نميشود . پس هر دو در خواب شدند . اما فيروز شاه را خواب نمىبرد خود را بخواب ميداد ، اما خواب كجا و عاشق كجا ؟ شعر :
هامش
( 1 ) - درينجا « سه صورت » تكرار شده است .
( 2 ) - يعنى : شبروى .
( 3 ) - در اصل : دارد .