روايت كردهاند كه شاه سرور ميخواست كه فيروز شاه و فرخزاد را در طلب شاه ليث بكشمير فرستد و هر روز مرتبهء ايشانرا مىافزود . روزبروز او را بالاتر مىنشاند و در ميانهء مى خوردن هر روز انعامات جايز ميداشت و ايشان هم در مجلس به خدمتكاران مجلس بخش ميكردند . فيروز شاه از حكايت دزدان و قتل غلامان شنيد و معلوم كرد .
راوى داستان روايت كند كه چون شب درآمد عين الحيات شريفه را گفت :
برخيز و دايهام طلب كن . شريفه پيش مادرش اسما آمد و گفت : اى مادر شاه خوبان ترا ميخواند . دايه برخاست و پيش عين الحيات آمد و خدمت كرد و بر جاى خدمت بنشست . عين الحيات حجره از اغيار خالى كرده بود . گفت : اى دايه ترا از آن طلب كردم كه با تو مصلحتى خواهم ديدن و در آن كار با تو مشورتى خواهم كردن .
دايه گفت : آنچه رأى ملكهء مشرق و مغرب بر آنست ما نيز برآنيم . گفت : اى دايه بدان و آگاه باش كه جوانى درين مملكت آمده است و ميگويد كه من غلام الياس بازرگانم و كارهاى عجيب از براى پدرم كرد ، قلعهء جميله را گرفت و قطير و قاطر را بسته به خدمت پدرم آورد و سپاه كشمير را بشكست ، پيروز زنگى و ميسرهء زنگى را كشت ، و پسر شاه زنگبار را نيز بكشت و از بهر خاطر او پدرم خواجه الياس بازرگانرا مرتبهء وزارت داد . پدرم اين غلام را بالاى دست همهء بزرگان بنشاند ، اكنون پدرم در كارسازيست ، ميخواهد كه سپاهى به دو دهد و او را بجانب كشمير روانه سازد و برود و آن مملكت كشمير را بگيرد و برادرم شاه ليث را بيارد . هركس را كه عقلى و دانشى باشد معلوم كند كه او غلام نباشد كه اينچنين كارها از دست غلامى برنيايد ، بلك او بزرگزاده و شجاعزادهيى باشد . ما را تحقيق شده است كه او غلام نيست ، نعل باژگونه زده است و خود را بكسوت غلامان درآورده است ، و درين مملكت بكارى بزرگ آمده است ؛ و ازين عجبتر آنست كه اكنون مدت يكسال
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 143
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٤٣