تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
البته درين شهر بكارى آمده است و اين نام بر خود نهاده است تا او را نشناسند و كسى نداند كه او كيست ، اگر نمىآيى تو دانى ، من البته بخواهم رفتن تا بحقيقت اين حال معلوم كنم . شريفه گفت : اى ملكه هزار جان من فداى تو باد ! من براى خود نمىگويم ، اگر من نباشم بايد كه وجود تو بسلامت باشد . هر كجا كه تو ميروى من با تو مىآيم . چون سخن مرا قبول نميكنى اين سخن را بارى با مادرم بگوى كه او زنى كهنه است و بسيار نيك و بد در عالم ديده است . عين الحيات گفت روا باشد . بدان سخن آن شب بسر بردند تا روز برآمد و عالم روشن شد . اين خبر در ايوان شاه سرور افتاد كه امشب بر بام ايوان ملك چهار غلام را كشته‌اند . اين خبر بشاه سرور كردند . شاه سرور عظيم در غضب رفت ، از سر غضب تمام بر تخت برآمد و حكم كرد كه جملهء اكابر دولت از صغار و كبار درآمدند و هريك بر جاى خود قرار گرفتند . شاه سرور عظيم ملول بود ، خواجه طيفور وزير سؤال كرد كه اى شاه موجب ملالت چيست ؟ [ شاه ] سرور گفت كه دو شبست كه بر بام ايوان من دزدان مىآيند ، يك شب يك غلام را كشتند و امشب چهار غلام مرا كشتند ، نمىدانم كه اين بىادبى كه كرده است ؟ طيفور وزير گفت كه از خزينهء شاه چيزى برده‌اند ؟ گفتند نه ! طيفور گفت : اگر دزدان مىبودند البته چيزى مىبردند ، پس معلوم مىشود كه نه از براى مال مىآيند . نيكو تفحص مىبايد كردن . حكم كردند كه پاسبانانرا طلب كردند و اين معنى سؤال كردند . ايشان گفتند : ملك را بقا باد ! ما همه شب بيداريم ، هيچكس نديديم ، به مثل مور نميتواند كه از پيش ما بگذرد ، امشب نيكوتر تفحص كنيم . طيفور حكم كرد كه بيرون ايوان هزار و دويست كس چراغها و مشعلها بركنند و گرد بر گرد ايوان بگردند و حاضر باشند ، شاه سرور گفت كه هركس از آن دزدان خبرى بيارد او را خلعت و انعام بدهم . طيفور گفت : امشب ده كس در ميان بام در كمين بنشينند ، اگر ديگر بيايند ايشان را بگيرند . چون ازين كارها فارغ شدند بعيش مشغول شدند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 142 | مولانا محمد بن احمد بيغمى