تيغى بر فرق آن كس زد كه تا بند كمرش درهم شكافت ، آه از جانش برآمد ، آن سه غلام ديگر چون آنچنان ديدند دست بخنجر بردند و بر عين الحيات دويدند .
شاه خوبان تيغ ديگر بزد و غلام ديگر را بكشت ، آن دو ديگر چون چنان ديدند بترسيدند ، خواستند كه از عين الحيات بگريزند ، نتوانستند عاقبت هر چهار بقتل آمدند .
عين الحيات و شريفه بسلامت گدشتند تا بوثاق رسيدند . عين الحيات حكم كرد كه آن صورتها را بياور . شريفه در حال برفت و بياورد و در پيش عين الحيات بنهاد . عين الحيات برگشود و نيك نظر كرد . همان صورت غلام خواجه الياس بازرگانرا ديد . با شريفه گفت : اى خواهر نيك نگاه كن كه ازين صورتهاى بىجان تا اين غلام خواجه الياس هيچ تفاوتى نيست . شريفه گفت : بلى چنين است كه ملكه مىگويد ، به عين « 1 » همان صورتست . عين الحيات گفت اكنون بيا و بگو كه اين چه معنى دارد كه « 2 » اكنون قريب يكسال باشد كه ما اين سه صورت را در باغ جنت آباد يافتيم ، اكنون بعد از يكسال صاحب اين صورتها بنام غلامى آمده است ، البته درينجا سرّى و حكمتى هست . اكنون مصلحت در آنست كه فردا شب برويم و خود را به دو بنماييم و بلك اين صورتها را به دو بنماييم و از وى سؤال كنيم كه اين صورتها را صاحبش را هيچ ديدهاى ؟ تا صورت خود را ببيند ، بنگريم كه چه ميگويد . از سخن گفتن او معلوم كنيم كه او درين ديار بچه كار آمده است . شريفه گفت : اى ملكه اين مشكل كاريست كه تو در پيش گرفتهاى ، درين كار سر در خطرست ، نعوذا « 3 » باللّه اگر پدرت با برادرانت ازين حال آگاه شوند بيم هلاك باشد ، و ديگر درين دو شب پنج غلام پدرت را كشتى بعد از آن اگر بدانند كه تو كشتهاى اين غلامانرا ، موجب هزار رسوايى باشد . و ديگر غلامى كه باشد كه تو بتفرج او روى و خود را به دو بنمايى ، ازين در گذر كه اين نه فكريست كه تو كردهاى . عين الحيات گفت : اى خواهر مرا غرضى ديگرست كه من بتحقيق ميدانم كه اين جوان غلام نيست . او شاهزادهايست ،
هامش
( 1 ) - در اصل : بعنى
( 2 ) - در اصل : كه ما
( 3 ) - ظ : عياذا ، يا : نعوذ