وعدهگاه ايستاده بود و انتظار محبوب مىكشيد . هنوز آن كنيزك نيامده بود . غلام در انتظار بود كه از ناگاه عين الحيات و شريفه پيدا شدند كه به خانه ميرفتند . آن غلام ايشانرا بديد ، تصور كرد كه مگر دزدانند كه بدزدى آمدهاند . از بهر خود تصور فرصتى كرد ، پيش آمد و سر راه بر ايشان گرفت كه : هى ! چه كسانيد كه درين نيم شب بر بام ايوان شاه سرور مىگرديد ؟ عين الحيات چون آن بديد تيغ بركشيد و بر ميان آن غلام زد كه چون خيارش بدونيم كرد . غلام دو پاره در افتاد .
عين الحيات و شريفه در گدشتند . شريفه گفت : اى ملكه اين غلام را بىگناه چرا كشتى ؟ عين الحيات گفت : اگر او را نمىكشتم موجب رسوايى ميشد ، او را كشتم تا ما رسوا نشويم . شريفه گفت : نيكو كردى . اين ميگفتند و ميرفتند تا بر بام ايوان خود آمدند و بخم كمند فرود آمدند . چون در حجرهء خود درآمدند عين الحيات رو در شريفه كرد و گفت : اى خواهر آن صورتها را كه به تو سپردهام بياور . در حال شريفه آن سه صورت را حاضر كرد و در پيش عين الحيات آورد و بنهاد . عين الحيات بگشود و در آن صورتها نگاه كرد ، آن سه صورت را بديد ، همان صورت آن جوان را ديد و همان صورت آن جوان بود . عين الحيات در انديشه افتاد كه اين چه حاليست ؟
اين صورتها مىماند به صورت اين جوان كه غلام خواجه الياس بازرگانست ! باز با خود انديشه كرد كه مگر من غلط كردهام ، امشب بروم و تحقيق كنم . با شريفه گفت : اى خواهر ما بدان رفتيم كه اين غلام خواجه الياس را ببينيم ، مرا آن واقعه دست داد ، او را نديديم . امشب برويم و او را ببينيم . شريفه گفت : ملكه حاكمست .
اما مؤلف اخبار گويد كه آن شب چون روز شد غلامان و پاسبانان كه بر بام آمدند آن غلام را ديدند كه چون خيار به دو نيمه كرده بودند . عجب ماندند كه اين غلام شاه سرور را كه كشته است ؟ بناكام اين خبر بملك سرور كردند كه امشب از غلامان خاص شاه غلامى را بر بام سراى ملك به دو نيمه زدهاند . شاه سرور عجب ماند كه اين كار كه كرده باشد ؟ پاسبانان را طلب [ كرد ] و ازيشان بغضب تمام
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 139
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٣٩