تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
خواب چشم نرگسينش در سحر سحر آزماى * تاب زلف عنبرينش بر سمن سنبل فشان
و مشترى از شرم نور چهرهء لاله رنگش از بساط چرخ مهرهء ضيا باز مىچيد و كمند مشكين از طوق كيوان و منطقهء جوزا مىگشاد . شعر :
لاله با روى درفشان وى اندر وحشت * مشك با زلف پريشان وى اندر پيكار اين همى گفت كه رنگ من از آن روى بده * و آن همى گفت كه بوى من از آن زلف بيار
و خط زاغ پيكر او سايه بر شهپر طوطى مىانداخت و گرد شمشاد و بنفشهء عارض او جولان مىكرد . عين الحيات كه آن صورت بديد و آن جمال مشاهده كرد همان صورت كه در باغ جنت آباد ديده بود بديد ، عقل از سرش بدر رفت و بخار عشق و محبت از دلش بر دماغش زد ، از پاى در افتاد و بىخود شد . شريفه از دور بديد ، دويد بر بالين عين الحيات آمد . ديد او را از هوش رفته ، سر او را از زمين برداشت و بر ران نهاد و جبينش را مىماليد تا عين الحيات به خود آمد . گفت اى شريفه برخيز تا برويم كه محل نشستن نيست . شريفه دست عين الحيات بگرفت تا برخاست « 1 » افتان و خيزان با شريفه همراه شد . شريفه گفت : اى ملكه ترا چه رسيد كه چنين از پاى درآمدى و بىخبر شدى ؟ عين الحيات گفت از آن منظر نگاه كردم كه تا آن غلام را ببينم ، بخارى از زير بر دماغم زد و سرم بگرديد ، چشمم سياه شد و از پاى درافتادم . اين ميگفت و هر دو ميرفتند . تقدير چنان بود ، مگر غلامى « 2 » از غلامان شاه سرور با كنيزكى سر گرم بود ، وعده با او كرده بود كه امشب بر بالاى فلان بام همديگر را ببينيم . آن غلام پيشتر آمده بود و در مقامى « 3 » كه قول كرده بود ايستاده بود و كنيزك نمىآمد و غلام انتظار مىكشيد . ميخواست كه برود باز ميگفت بيايد ، اين مىگفت « 4 » و در
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواست . ( 2 ) - در اصل غلامى را . ( 3 ) - در اصل : در مقام . ( 4 ) - در اصل : اين بگفت .