خم شوله چو خمّ زلف جانان * مغرّق گشته اندر لولوى تر
مكلل گوهر اندر تاج اكليل * بتارك بر نهاده غفره مغفر « 1 »
تو گفتى كه از آه دود آساى عاشقان فضاى گيتى [ را ] كله بستهاند و روى زمانه چون نامهء عاصيان روز محشر سياه كرده ، بيت :
شبى چنان بدرازى كه گفتيى « 2 » هر دم * سپهر تازه بزايد همى شبى ديگر
هوا سياه بكردار قيرگون خفتان * فلك كبود بكردار نيلگون مغفر
در آنچنان شبى تاريك و در آن راه باريك ، آن دو دختر ماه پيكر با كمند و خنجر ميرفتند ؛ جايى كه بلند بود كمند مىانداختند ، جايى كه بشيب بود بخم كمند فرو ميرفتند ، و دست يكديگر مىگرفتند ، تا عاقبت بدان محل رسيدند كه فيروز شاه و فرخزاد بودند . شريفه گفت : مقام ايشان اينست . دختر گفت : تو گرد بام مىگرد و پاس من ميدار تا من از بالاى منظره بنگرم و شريفه را بر كنار بام فرستاد ، خود در پيش آمد و گرد بنشست . از بالاى آن منظره بشيب نگاه كرد . در آن حالت فيروز شاه و فرخزاد هر دو نشسته بودند و باهم شراب ميخوردند و سخن ميگفتند .
سخن ايشان اين بود :
فيروز شاه با فرخزاد ميگفت كه اى برادر مدتى شد كه ما از ايران بيرون آمدهايم ، گويا پدرم ملك داراب ما را از كجا طلب كند ؟ گويا حال مادرم گهرتاج در فراق ما چون باشد ؟ هيچ خبرى از سياوش نقاش نيافتيم . فرخزاد ميگفت اى شاهزاده ما تا كى در غربت خواهيم بودن ؟ شما چه فكر كردهايد و چون خواهيم كردن ؟ فيروز شاه گفت : من در انديشهء آنم كه يك بار ديدار عين الحيات را ببينم . آن صورتى كه در ايران در خواب ديدم ، اين همان صورتست ؟ اگر اوست پس به ايران روم و لشكر بردارم و بطلب او بيايم ؛ اگر بدهد بخواهم و اگر ندهد بضرب شمشير بستانم كه درين غربت از فراق مادر و پدر عاجز شدم . تا چند تحمل كنم كه ديگر صبر
هامش
( 1 ) - شعر از لبيبى است .
( 2 ) - در اصل كفتتى .