و قرارم نماند ! فرخزاد گفت : اى شاهزاده حاليا شكر كن كه در [ ديار ] معشوقهاى و اميد هست كه ديدار ببينى . چندين پادشاهزادگان بحسرت اين دولتند و ميسرشان نمىشود و ما در پاىتخت شاه سرور خيلى حرمت و عزت داريم . فيروز شاه گفت :
از آن خوف ميكنم كه كسى ما را بشناسد آنگاه كار ما مشكل شود . فرخزاد گفت :
اى شاهزاده حاليا صبر كنيم كه بصبر كار ما نيكو شود . فيروز شاه گفت : تا چند صبر كنم و تا چند صبر توان كردن ؟ شعر :
گويند صبر كن كه ترا صبر بر دهد * آرى دهد وليك بعمر دگر دهد
من عمر خويش را بصبورى گذاشتم * عمر دگر ببايد تا صبر بر دهد « 1 »
ايشان از هر باب سخنها ميگفتند و ميگريستند . عين الحيات از آن منظر نگاه كرد ، نظرش بر فيروز شاه افتاد ، حسنى ديد خدا داده و جمالى ديد ايزد آفريده ،
رويى چگونه رويى چون آفتاب رويى * مويى چگونه مويى هر حلقه پيچ و تابى
چو ماه بود و چو سرو و نه ماه بود و نه سرو * قبا نبندد سرو و كله ندارد ماه
چشم خون ريزش در كمان ابرو تير مژگان مىپيوست و غمزهء جادوى او نوك پيكان زهرآلود در آيينهء بصر مىنشاند . بيت :
بر سمن از غاليه دارى نشان * بر قمر از مورچه دارى اثر
غاليه تا چند كشى بر سمن * مورچه تا چند نهى بر قمر
جوانى ديد كه ماه در خدمت آن خورشيد ديدار سوسنوار كمر مىبست ، و عطارد بقلم مشكبار گلبرگ عارض او مىنگاشت . عارض او خليفهء حسن است زين سبب سياه مىپوشد ، ناهيد حلقهء بندگى او در گوش مىكرد و خورشيد از رشك گلنار رخسارش در عرق تشوير مىنشست و بهرام از نرگس نيم خوابش بجان امان مىخواست . بيت :
هامش
( 1 ) - شعر از دقيقى است .