رجوليت و هنر باشد او غلام نباشد . مرا آرزوى ديدن او مىكند ، ميخواهم كه او را يك بار ببينم ، تو خواهر منى و از تو پيش من محرمتر كسى نيست ، بيا تا يكشب بر سر بالين او رويم و او را ببينيم .
شريفه گفت : چون ميروى ، و چه انديشه كردهاى ، و او را چون توان ديدن ؟
عين الحيات گفت : آن انديشه كردهام كه پدرم هم درين ايوان از براى او حجرهيى تعيين كرده است كه او با جوانى بازرگان كه با شاه سليم آمده است در آن حجره مىباشند .
از تو توقع آن دارم كه تو معلوم كنى كه ايشان در كدام حجرهاند ؟ بيايى و مرا خبر كنى تا شبى بسر وقت او رويم و او را يك بار از دور ببينم . شريفه گفت : اين قدر سهل باشد من فردا معلوم كنم . چون آن شب گدشت شريفه از حجرهء عين الحيات بيرون آمد و بطريق عقلى سؤال كرد ، و او را معلوم شد ، آمد و با شاه خوبان عالم خبر كرد .
چون عين الحيات معلوم كرد گفت : چون شب درآيد برويم ؛ صبر كردند تا شب درآمد . عين الحيات حجره را خالى كرد و آنچه از اسباب شب روى بود ، از كمند و خنجر و آنچه بدين ماند ، [ فراهم كرد ] . بعد از آن خواجه صلاح را طلب كرد و گفت :
اى لالا ، پردهيى در حجره فرود انداز ، و امشب خواب مكن و در قفاى پرده بيدار باش و هيچكس را بما راه مده ، تا وقت صبح . لالا گفت : بندگى كنم .
بعد از آن عين الحيات و شريفه هر يكى نيم زرهى در بر كردند و كمند بسر چنگ آوردند و شمشير حمايل كردند . با شريفه بخم كمند بر بام شدند ، از شب يك پاس گدشته بود ؛ آن شب شبى در غايت تاريكى بود ؛ سيمرغ آفتاب در پس كوه قاف مغرب متوارى گشته بود و باز اشهب روز در آشيانهء ظلمت نهان گشته ، و زاغ شبه رنگ شب بيضهء زرين چرخ در زير بال گرفته ، و هوا در فراق خورشيد برنگ پر غراب جامهء سوگ پوشيده ، بيت :
هوا اندوده رخساره بدوده * سپهر آراسته چهره بگوهر
گمان بردى كه باد اندر پراگند * به روى سبز دريا برگ عبهر