تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
گويند كه عين الحيات دايه‌يى داشت اسما نام كه عين الحيات را شير داده بود ، كه عين الحيات مادر نداشت ؛ و اين دايه دخترى داشت كه شريفه نام داشت ، كه با عين الحيات همشيره بود و دايم ملازم عين الحيات بود ، اما خيلى عاقل و خردمند بود . در صورت عين الحيات نگاه ميكرد ، آن تغيّر در بشرهء او مىديد ، ميدانست كه او را حالتى هست ، ميخواست كه اين سؤال از وى بكند كه موجب اين تغير و پريشانى چيست ؟ تا روزى در خلوت ، خالى از كنيزكان ، عين الحيات را ديد تنها ، دانست كه محل است . سؤال كرد كه اى ملكهء جهان و اى شاه خوبان ! بندهء كمينه را از حضرت ملكهء شرق و غرب عالم سؤالى هست ، بگستاخى بخواهم سؤال كردن . اكنون مدت مديدست كه تغيّرى عظيم بر بشرهء ملكه واضح مىبينم ، موجب آن تغير چيست ؟ عين الحيات گفت كه موجب اين تغير با تو بخواهم گفتن اما به شرطى كه اين سخن را مستور دارى . گفت : بجان فرمان برم . گفت : ترا معلوم است كه اكنون مدت مديدست كه در باغ جنت آباد بر آن درخت چنار در سه روز سه صورت ديديم و هيچ ندانستيم كه آن صورتها از آن كيست . و [ كه ] بر درخت چنار چسبانيده . من نقاشان را در اطراف عالم فرستاده‌ام ، آن كسانى كه دعوى عشق و محبت ما ميكنند صورتهاى ايشانرا نقش كرده بر من آوردند ، هيچ كدام بدان صورت كه ما بر درخت چنار چسبانيده ديديم مانند ندارد و من ميخواهم كه معلوم كنم كه آن صورت صورت كيست ؛ تا اين غايت معلوم نشد ، اكنون ميگويند كه خواجه الياس بازرگان غلامى آورده است كه آن غلام خيلى صاحب جمال و خيلى صاحب كمال و خيلى با شجاعت و با سخاوتست و خيلى كارهاى مردانه كرده است ، و قلعهء جميله را گرفت و قطير و قاطر را بسته آورد ، و سپاه كشمير را بشكست ، پيروز و ميسرهء زنگى را كشت ، و هورنگ زنگبارى را كشت و سپاه زنگبار را شكست ، و پدرم از بهر خاطر او خواجه الياس را منصب وزارت داد و ميخواهد كه سپاهى به دو دهد و او را به طرف كشمير روانه كند تا برادرم شاه ليث را خلاص كند . كسى را كه اين همه