تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
روشن‌تر از ستاره و خوش بوىتر ز مشك * صافىتر از روان و به صورت چو آب نار رنگش چو ارغوان و نشاطش چو زعفران * بويش چو مشك تازه و چون عنبرين بخار لعليست ناب ناب كه درجش بود بلور * آبيست سرخ سرخ كه يشمش بود شعار
ميى كه صفتش گفتم در گردش درآوردند . آن روز شاه سرور عيش تمام كرد و دم بدم فيروز شاه و فرخ‌زاد را انعامها مىكرد و فيروز شاه هم در مجلس بسرهنگان ملك مىبخشيد . روزبروز مرتبهء فيروز شاه و فرخ‌زاد در مجلس شاه سرور زيادت ميشد . اما مؤلف اخبار گويد كه عين الحيات در انديشهء فيروز شاه مىبود و آرزوى آن داشت كه يك بار او را ببيند ، اين سخن را به كسى نميتوانست گفتن كه درين مهم هيچ‌كس را محرم خود نمىديد . فكر برو غالب شد ، تغيير عظيم در بشرهء او پيدا شد . در چنين غرقاب حوادث و غوغاى نوايب كه در دل داشت صبر ميكرد و ميگفت ، بيت :
تنم را آرزومندى چنان كرد * كه از ديدار بيننده نهان كرد بناله مىبدانستند حالم * كنون نتوانم از سستى كه نالم اگر مرگ آيد و سالى نشيند * بجان تو كه شخص من نبيند
قوت حيوانى كه تن بواسطهء او پذيرندهء نور حيات آمد سستى پذيرفت ، و قوت طبيعى كه خادم مخدوم بدنست ضعيف و مغلوب گشت و دايم از راه جگر بجويبار ديده زهاب حسرت روان مىكرد و از سر مژگان بر رخ آبى رنگ دانهء انار دويدن گرفت . دم بدم آتش از كورهء دل به چهار طاق افلاك برمىآورد ، و نم اشك از چشمهء چشم به نهان خانهء خاك فرو مىآورد ، بيت :
ملخ كردار خون آلودم از باران چشم آرى * ملخ سر بر سر زانوست « 1 » خون آلود بارانى
هامش
( 1 ) - در اصل : زانوست و