تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
شاه سرور گفت كه من با تو شرطى بكنم كه تا هفت گناه عظيم از تو در وجود نيايد ترا گناه كار ندانم و هفت گناه بزرگ از تو در گدارنم . شاه سليم گفت : اى خواجه الياس شاه سرور شرط كرد كه هفت گناه از تو در گدارند ، ديگر هيچ بحث نبايد كردن ، وزارت شاه را قبول بايد كردن . ديگر خواجه الياس هيچ نگفت . شاه سليم برخاست « 1 » و دست خواجه الياس را بگرفت و بر بساط شاه سرور بنشاند و دوات زرين در پيش خواجه الياس بنهادند ؛ جملهء بزرگان مبارك باد گفتند و جملهء امراى دولت را خوش آمد مگر خواجه طيفور وزير را كه خوش نيامد و ناخوش آمد . كينه و دشمنى خواجه الياس در دل گرفت ، و آن دشمنى تا وقت مردن از دل بدر نكرد از حسد و حسودى ، تا عاقبت در آن حسودى بقتل آمد . استاد خوش ميگويد ، بيت :
توانم آنك نيازارم اندرون كسى * حسود را چكنم كوز خود برنج درست بمير تا برهى اى حسود كين رنجيست * كه از مشقت آن جز بمرگ نتوان رست
شاه سرور چون خواجه الياس بازرگان را مرتبهء وزارت داد ، فيروز شاه و فرخ‌زاد را مرتبهء بالانشينى فرمود كه بالا دست جملهء امراى پاىتخت بنشاند . آنگه بفرمود تا در خزينه برگشودند ، آن روز بسيار خلعتى در تن امراى خود كرد . فيروز شاه و فرخ‌زاد را خيلى انعام كرد و بعد از آن فرمود كه مجلس بياراستند . شاه سرور بمى خوردن مشغول شد ، بنياد عيش و عشرت كردند و مى بگردش درآوردند ، ميى كه از غايت روشنى چون پيكر ماه و مشترى تو گفتى تابانست ، و از روشنى او اوج هوا و جرم خاك درخشانست ، آبى كه با طبع آتش يكسان و در لطافت با هواى توامان ، و خاك از شعاع او رشك نگين بدخشان ، بيت :
خورشيد از شعاعش بر چرخ منكسف * ناهيد از نسيمش افتاده در خمار گويى جمال ساقى از عكس روى او * درّيست در نشانده بياقوت آبدار
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواست