تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
نام دارد و با شاه سليم آمده است ، دوش در بارگاه من دعوى كردند كه بما سپاهى بده كه ما بكشمير برويم و آن مملكت را بگيريم و شاه ليث را بياريم . اى جان پدر انديشه چنان كرده‌ام كه اين خواجه الياس بازرگانرا مرتبهء وزارت بدهم ، وزير دست يسار من باشد و او را با فرخ‌زاد كم‌كم مرتبت زيادت كنم ، بعد از آن سپاهى به دو دهم و او را بجانب كشمير فرستم ، باشد كه برادرت را از بند كشميريان خلاص كند و بيارد كه دلم عظيم از براى آن پسر نگرانست . عين الحيات گفت : اى پدر بزرگوار ، نظر پادشاه چون آفتابست كه چون بر سنگ تابد لعل و ياقوت شود ، اگر تو ميدانى كه اين جوان لايق اين كارست چنان بايد كردن . شاه سرور گفت : اى جان پدر ! من در سيماى اين پسر هنرهاى عجب مىبينم و عجب ميدارم ازو كه مىگويد كه من غلام خواجه الياسم و من ظاهرا در جبين اين جوان سرّ بزرگى مىبينم و آيين بزرگ‌زادگى در جبين او ظاهرست ؛ و بسيار فيروز شاه را مدح و ثنا گفت . دل عين الحيات در لرزش آمد و با خود گفت نوعى ميشد كه من اين جوان غريب را يك بار مىديدم كه اين همه هنر و خصلت ازو نشان مىدهند ، اينها نه لايق غلامان و بندگانست . دختر در انديشه كه چون كنم و او را كجا توانم ديدن . آن شب عين الحيات « 1 » در آن انديشه مىبود . آن شب بگدشت و خورشيد جمشيد طلوع كرد ، خطيب منبر فلك چهارم خطبه بنام روز روشن خواند ، و شهسوار ميدان چرخ زنگارى تاج شهريارى بر تارك سر نهاد و خاتون سپهر زبر جدى پردهء حجاب در روى كشيد و عالم روشن و خندان شد ، بيت :
چو خورشيد بنمود بالاى خويش * نشست از بر برز پهناى خويش چو خورشيد برزد ز گردون درفش * دم صبح گشت از فروغش بنفش چو خورشيد تابان برآمد ز كوه * سراينده آمد ز گفتن ستوه
شاه سرور بر تخت برآمد ، حكم كرد كه امرا درآيند . اول كسى كه درآمد
هامش
( 1 ) - در اصل : شاه سرور